![]() |
![]() |
|
| جايي براي نقد تئاتر و سينما و كتابها و آدمها و زمان و مكان و حتي خودمان!!!! |
|
از جمله مرضهايِ بسيارِِ بنده، يكيش هم اينه كه گاهي اوقات با خودم يه تصميمايي (شايد از لحاظاتي احمقانه و از لحاظاتي هم آرمانگرايانه) ميگيرم كه مطمئنم احتمال خيلي خيلي ناچيزي براي عملي شدنشون هست! ولي مصرانه پاشون واميستم و در عين اينكه به پابرجايي و آرمانخواهي!!!! خودم افتخار ميكنم، گهگداري هم حماقت خودمو مسخره ميكنم!!!! گويا توضيحاتم بهجاي روشنگري، قضيهرو بغرنجتر كرد!!! يه مثال ميزنم : يكي از سادهترين نمونههاي اينجور تصميما، اينه كه وقتي نسخهي انگليسي يه كتابي كه جزو كتاباييه كه دوست دارم بخونمشون گيرم ميآد (حتي در بعضي موارد نسخهي انگليسيشو رو اينترنت گير ميآرم) با خودم عهد ميكنم كه سراغ نسخهي ترجمه نرم و همين نسخهي انگليسي رو بخونم به چند دليل: 1 ) قويشدن زبان انگليسي. 2) اگر انگليسي همان زباني باشد كه كتاب به آن نوشته شده باشد كه نورعلينور است. خواندن كتاب به زبان اصلي كه نوشته شده. 3) اين توهم كه ترجمههاي انگليسي بسيار دقيق و وفادارانه هستند. (نهبابا اينجوريا هم نيست. حداقل در چند موردي كه مجبور شدم دقيق بررسي كنم و با زبان اصلي بسنجم كه اصلاً اينطور نبوده. از جمله «زندگي ضربدر سه» نوشتهي ياسمينا رضا و «پدرو پارامو» نوشتهي خوان رولفو ) 4) نجات از دست ترجمههاي (دربسياري موارد) افتضاح فارسي و ... ازجمله كتاباي بيچارهاي كه درگير اين تصميم شد «1984» اورول است كه از 15-16 سالگي يه نسخهي انگليسيشو تو خونهمون پيدا كردم و صاحب شدم و هميشه هم در فهرست برنامههاي آيندهم بوده، اما هنوز كه هنوزه اين كتابو نخوندم. يعني در واقع در صفحهي اولش رو بارها خوندم ولي الانم يادم نيست. (مسلماً به ترجمهش هم بهخاطر تصميم كبراي خودم، هرگز نگاهي ننداختم!!) تا يادم نرفته همينجا اعتراف كنم كه يه مرض ديگهم دارم من و اونم Reset شدنه!!! يعني اگه يه كتابو حتي تا نزديكاي نيمه هم خونده باشم و براي مدت زيادي ولش كرده باشم، وظيفهي خودم ميدونم كه برگردم از اول كتاب بخونم!!!! حتماً اينم از آرمانطلبي ناشي ميشه و بهنظرم ميشه گفت يهجور وسواس هم هست!
اتفاقاً نمايشگاه كتاب امسال يه نسخهي جيبي خيلي خوشگل از كتاب «جنايت و مكافات» به زبون انگليسي ديدم و خريدمو با قطع و شكلش هم كلي حال كردم. ولي اينم باز 5-6 صفحهشو دائم خوندم و باز Reset شدم. (البته جاتون خالي از خوندنش كلي كِيف ساديستي هم بردم سرِ مسابقات شطرنجي كه بهنظرم تو خرداد ماه بود. يه حريفي داشتم كه كشف كردم حربهاش معطل كردن بيخودي حريفه، فقط و فقط براي رفتن رو اعصابش. نميگم حتماً اين بود، ولي برداشت من اين بود و منم همين نسخهي «جنايت و مكافات»رو درميآوردم. راستش اولا كلي دچار عذاب وجدان ميشدم، ولي بعدش كلي با آسودگي رو اعصابش رفتم. يادمه اونقدر پررو بود كه وقتي داشت ميباخت بهم پيشنهاد مساوي داد ...! البته به گمونم آخرش باز بازي چرخ خورد و چرخ خورد و اون برنده شد. نميدونم، شايدم من بردم. بگذريم.) ولي بالاخره طلسم شكست و من بيخيالِ تصميمم شدم و با اعتراف به شكست اراده و آرمانخواهي!!! ترجمهي «جنايت و مكافات» رو دست گرفتم. چاپ سال 1363 بنگاه مطبوعاتي صفيعليشاه است و در سال 1363 توسط شخصي ترجمه شده كه اسمش روي جلد لاله رازي و صفحهي اول كتاب ا. لالهزاري نوشته شده!! البته ميفهمم كه ترجمهي همچين كتاباي گندهاي همچين كار آسوني هم نيست، اما چشمتون روز بد نبينه، ترجمه و ويرايش و حروفچيني كتاب اونقدر بده كه اوايل كتاب بارها Reset شدم. اما از يهجايي، خودِ كتاب اونقدر جذاب ميشه كه حتي ترجمهي آزارنده و خستهكنندهي كتابم نميتونه باعث بشه كتابو زمين بگذارين! (اصلاً حال و حوصله ندارم از غلطاي ترجمه بگم. فقط نقداً اينارو داشته باشين: بارها تو كتاب به كار رفته بود: مبلهاي اتاق عبارت بودند از: يك ميز، يك تخت ... يا آخراي كتاب يه جا از وضعيت بسيار بد و مخالف بهداشت زندانيان حرف زده بود و ...) در مورد محتواي كتاب بعد مينويسم. فعلاً ميخوام جملاتي از مقدمهي كتاب با عنوان «داستايوسكي از نظر سبك و ادبيات و فلسفه» نقل كنم. آقايي به اسم باقر ادبي، تو همدان نشسته و با اين مقدمه، همهي اين چيزايي رو كه تو عنوانش گفته، تو 6 صفحه بررسي كرده. بهنظر من اين مقدمه، نمونهي يه نقد و تحليل ايرانيِ نابه. اين روزا حتي تحليلاي سياسي تلويزيون خودمون و تلويزيونهاي فارسيزبان ماهوارهاي و حتي نظر مردم (كه تو تلويزيون نشون ميداد) در مورد دليل رأي دادن از همين الگوي تحليل پيروي ميكرد. (البته من نميگم اين بخشاي قضايا كاملاً از دايرهي واقعيات خارجه. نه، اتفاقاً ممكنه كاملاً واقعيت داشته باشه. ولي براينتيجهاي كه ازش ميگيرن، حداقل دليل كافي نيست هيچ وقت. حالا گيرم كه يه دليل لازم جزئي يا كلي باشه!) بخشهايي از اين مقدمهرو نقل ميكنم: - آثار داستايوسكي از جنبهي روانشناسي تحليلي و ثروت فكر و مضمون و خلاقيت بسيار غني و باعظمت هستند ولي متأسفانه جنبهي هنري را آنطور كه شايستهي چنان آثاري است، دارا نميباشند و علت آن را ميتوان از دو جهت يكي از جهت عدم برخورد و توجه به طبيعت و زيباييهاي گوناگون آن است. ... (بعد گفته آره اون خونوادهي فقيري داشت و مثلاً مثل تورگنيف اونهمه به گردش و شكار نميرفت تا بتونه آثار فانتزي و زيبا بهوجود بياره!!!) ... جهت ديگر ضعف هنري آثار داستايوسكي موضوع فقر و بيچارگي و آوارگي دائمي و ميل مفرط او به قمار بوده و بيشتر تناقضات و درهمبرهمي و بينظمي و عدم مراعات تناسب در قسمتهاي آثارش بههمين علت است، زيرا ازجهت استيصال مجبور بود كه زياد و باعجله كار كند چنانكه غالباً هنوز كتابي را شروع نكرده، قيمتش را دريافت و خرج كرده بود و گاهي اتفاق ميافتاد كه زنش مدتي مجبور ميشد در رختخواب باقي بماند زيرا داستايوسكي آخرين پيراهن او را در قمارخانه باخته بود. (بهقول معروف مجبور بوده {با لهجهي تركي بخوانيد!}) - تيپهايي مثل راسكولنيكوف و ... هرگز وجود نداشتهاند و داستايوسكي با مغز فوقالعاده و خلاقش اين تيپهاي متقاعدكننده را خلق كرده. ولي ميتوان گفت كه بعد از او خيليها با خواندن كتابهايش خود را شبيه به آن قهرمانها ساختند و نقش مريض هيجانهاي عصبي را بازي كردند. ... در اين ابداعات داستايوسكي، مرض صرع هم بيتأثير نبوده. - يهجاي ديگه در مورد مشخصات نوابغ و متفكرين بزرگي كه از عدم تعادل درون خود و عدم توافق اوضاع جهان با افكارشان در رنج بودهاند اينا رو نام ميبره: 1) تواتر و توالي سريع احساسات كه بدينوسيله ميخواهند از تهديد دائمي كسالت فرار و علاقه به زندگي را تجديد نمايند. 2) متحرك بودن و ولگردي خود شخص (با توجه به موارد ذكر شده به اطرافيان نگاه كردم و نوابغ بعد از اينِ چندي كشف نمودم. افرادي كه حائز شرايط هستند، مراجعه نموده و جوايز خود را دريافت نمايند!!!) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 7:47 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
Willie: She was The Main Attraction. The house is sure empty now. Tom: You ain’t still living there, are you? Willie: Sure. Tom: By yourself? Willie: Uh-huh. I’m not supposed to be but I am. The property is condemned but there’s nothing wrong with it. Some county investigator come snooping around yesterday. I recognized her by the shape of her hat. It wasn’t exactly what I would call stylish-looking. Tom: Naw. Willie: It looked like something she took off the lid of the stove. Alva knew lots about style. She had ambitions to be a designer for big wholesale firms in You’re the only star In my blue hea-ven… Tom: What did you do? About the investigators Willie: Laid low upstairs. Pretended like no one was home. Tom: Well, how do you manage to keep on eating? Willie: Oh, I don’t know. You keep a sharp look-out you see things lying around. This banana, perfectly good for instance. Thrown in a garbage pail in back of the Blue Bird Café. (She finishes the banana and tosses away the peel) Tom: (grinning) Yeh. Miss Willie: Naw, not her. She gives you a white piece of paper says “Draw what you please!” One time I drawn her a picture of- Oh, but I told you that, huh? Will you give Frank Waters a message? Tom: What? Willie: Tell him the freight sup’rintendent has bought me a pair of kid slippers. Patent. The same as the old ones of Alva’s. I’m going to dances with them at Moon Lake Casino. All night I’ll be dancing an’ come home drunk in the morning! We’ll have serenades with all kinds of musical instruments. Trumpets an’ trombones. An’ Hawaiian steel guitars. Yeh! Yeh! (She rises excitedly.) The sky will be white like this. Tom: (impressed) Will it? Willie: Uh-huh. (she smiles vaguely and turns slowly toward him.) White-as a clean-piece of paper…(then excitedly) I’ll draw-pictures on it! Tom: Will you? Willie: Sure! Tom: Pictures of what? Willie: Me dancing! With the freight sup’rintendent! IN a pair of patent kid shoes! Yeh! Yeh! With French heels on them as high as telegraph poles! An’ they’ll play my favorite music! Tom: Your favorite? Willie: Yeh. The same as Alva’s. (breathlessly, passionately) You’re the only STAR- In my blue HEA-VEN… I’ll- Tom: What? Willie: I’ll wear a corsage! Tom: What’s that? Willie: Flowers to pin on your dress at a formal affair! Rose buds! Violets! And lilies-of-the-valley! When you come home it’s withered but you stick ‘em in a bowl of water to freshen ‘em up. Tom: Uh-huh. Willie: That’s what Alva done. (She pauses, and in the silence the train whistles.) The Cannonball Express… Tom: Where to, Willie? Willie: The water-tank. Tom: Yeah? Willie: An’ start all over again. Maybe I’ll break some kind of continuous record. Alva did once. At a dance marathon in Tom: No. I think you’re drawing an awful lot on you imagination. Willie: Well, if I wanted to I could prove. But you wouldn’t be worth convincing. (She smoothes out Crazy Doll’s hair) I’m going to live for a long, long time like my sister. An’ when my lungs get affected I’m going to die like she did-maybe not like in the movies, with violins playing-but with my pearl earrings on an’ my solid gold beads from Tom: Yes? Willie: (examining Crazy Doll very critically) An’ then I guess- Tom: What? Willie (gaily but with a slight catch) Somebody else will inherit all of my beaux! The sky sure is white. Tom: It sure is. Willie: White as a clean piece of paper. I’m going back now. Tom: So long. Willie: Yeh. So long. (She starts back along the railroad track, weaving grotesquely to keep her balance. She disappears. Tom wets his finger and holds it up to test the wind. Willie is hear singing from a distance.) You’re the only star In my blue heaven- (There is a brief pause. The stage begins to darken.) An’ you’re shining just- For me! CURTAIN
ويلي : همه در اصل بهخاطر اون مياومدن. براي همينه كه خونه حالا خاليِ خاليه. تـام : تو كه ديگه اونجا نميموني، نه؟ ويلي : معلومه كه ميمونم. تـام : تنهايي؟ ويلي : آره. البته نبايد اونجا بمونم، ولي ميمونم. خونه رو متروكه اعلام كردن، ولي هيچ مشكلي نداره. ديروز يه بازرس اومده بود، دور و اطرافو وارسي ميكرد. از شكلِ كلاهش فهميدم كه بايد چيكاره باشه. آخه حسابي ازمُدافتاده و بيريخت بود. تـام : نه بابا؟ ويلي : انگار كه درِ قابلمه رو گذاشته باشه رو كلهش. آلوا خيلي از مُد سرش ميشد. اون آرزو داشت كه براي شركتهاي عمدهفروشي بزرگ تو شيكاگو لباس طراحي كنه. هميشه عكسِ خودشم براشون ميفرستاد؛ اما هيچوقت فايدهاي نكرد. You're the only star In my blue hea-ven… تـام : بالاخره چي كارش كردي؟ بازرسه رو ميگم. ويلي : طبقهي بالا، دراز كشيدم رو زمين. انگارنهانگار كه كسي تو خونهس. تـام : خوب، غذا از كجا گير ميآري؟ ويلي : چه ميدونم، بابا. اگه چشماي تيزي داشته باشي، هميشه يهچيزايي اين دوروبرا ريخته. مثلاً همين موزِ، تو يه سطل آشغال، پشت كافهي پرندهي آبي پيداش كردم؛ چيزيش نيست كه. (خوردنِ موز را تمام ميكند و پوستش را دور مياندازد.) تـام : (با پوزخند)هه، آره. مثل خانم پرستون. ويلي : نه، اون نه. اون بهت يه كاغذ سفيد ميده و ميگه: " هرچي دلت ميخواد بكش!" يهبار براش يه نقاشي كشيدم كه توش – اَه، اونو كه برات تعريف كردم؛ نه؟ ميشه يه پيغوم برا فرانك واترز ببري؟ تـام : چي؟ ويلي : بهش بگو رئيسِ قسمت بار، برام يه جفت كفشِ چرمي خريده. اصلِ اصل. درست عينِ كفشاي قديمي آلوا. ميخوام برم كازينو مونلِيك با كفشاي تازهام برقصم. تموم شبو ميرقصم و صبح، مستِ مست برميگردم خونه! قراره تو جشنِ عاشقونهمون همهجور سازي داشته باشيم. ترومپت، ترومبون، حتي گيتار هاوايي. آره! آره! (با هيجان ازجا بلند ميشود.) آسمونم قراره كه مثل الان، همينجوري سفيد باشه. تـام : (تحتتأثير قرار گرفته) مگه ميشه؟ ويلي : چرا نه؟ (لبخند مرموزي ميزند و بهآرامي بهسمت پسر برميگردد.) سفيد- مثلِ يه كاغذِ - بيخط ... (با هيجان ادامه ميدهد.) من روي اون- نقاشي ميكشم. تـام : واقعاً؟ ويلي : معلومه. تـام : چي ميكشي؟ ويلي : خودمو درحالِ رقص! با رئيسِ قسمتِ بار! يهجفت كفشِ چرمِ اصل هم پامه! آره! آره! با پاشنههاي باريكشون[1] كه قدمو اندازهي تيراي تلگراف كردن! آهنگِ موردِ علاقهام هم پخش ميشه. تـام : آهنگِ موردِ علاقهات؟ ويلي : آره ديگه. درست هموني كه آلوا هم دوستش داشت. (با نهايتِ شور و اشتياق) You're the only star In my blue hea-ven … من - تـام : تو چي؟ ويلي : من – يه كورساژ هم دارم. تـام : چي چي؟ ويلي : كورساژ. كورساژ به گلايي ميگن كه خانوما تو مراسماي رسمي به لباسشون ميزنن! غنچههاي گل سرخ! بنفشه! زنبقهاي وحشي! وقتي برميگردي خونه، ديگه پلاسيده شدن، ولي ميذاريشون تو يه ظرفِ آب تا دوباره تروتازه بشن. تـام : آهان. ويلي : آلوا هميشه اين كارو ميكرد. (مكث ميكند و در ميانهي سكوتي كه ميافتد، صداي سوت قطار بهگوش ميرسد.) قطارِ سريعالسير ... تـام : خيلي راجعبه آلوا فكر ميكني، نه؟ ويلي : راستش، نهچندان. فقط گاهي وقتا. مُردنش هيچ ربطي به مردنايِ تو فيلما نداشت. رفيقاش همه غيبشون زده بود. كسي هم ويولون نميزد. من ديگه بايد برگردم. تـام : برگردي كجا، ويلي؟ ويلي : پيشِ تانكرِ آب. تـام : واسه چي؟ ويلي : واسهاينكه از اولِ اول شروع كنم. شايد بتونم ركورد بزنم. آلوا يهبار ركورد شيكوند. تو يه مسابقهي رقصِ استقامت تو موبيل[2]. سرتاسرِ مرزِ ايالتو رقصيد. ايالتِ آلاباما. ميتوني تمومِ چيزايي رو كه بهت گفتم، به فرانك واترز بگي. من براي آدماي صفر كيلومتر، وقت ندارم. مخصوصاً حالا كه با كاركناي راهآهن بيرون ميرم. كسايي كه همه دوستشون دارن و درآمداي خوبيهم دارن. حرفامو باور نميكني؟ تـام : نه كه باور نميكنم. بهگمونم تو زيادي به تخيلاتت چسبيدي. ويلي : خيلي خوب، اگه دلم ميخواست، ميتونستم بهت ثابت كنم. ولي روشن كردن تو، براي من نميارزه. (موهاي عروسك را صاف ميكند.) من يهمدت خيلي خيلي طولاني مثل خواهرم سَر ميكنم. وقتي هم كه ريههام آب آورد، منم همونجوري كه اون مُرد، ميميرم – ممكنه مثِ فيلما كه تو صحنهي مردن صداي ويولن ميآد، نباشه – ولي با گوشوارههاي مُرواري تو گوشم، گردنبندِ طلاي ساختِ ممفيس ... تـام : آره؟ ويلي : (عروسك را بهدقت وارسي ميكند.) فكر كنم بعدشم- تـام : بعدش چي؟ ويلي : (با خوشحالي اما كمي بهسختي)همهي دوستپسراي من به يكي ديگه برسن. آسمون واقعاً سفيده. تـام : آره. ويلي : به سفيديِ يه كاغذِ بيخطِ نقاشي. من ديگه بايد برگردم. تـام : خداحافظ. ويلي : آره. خداحافظ. (او شروعبه برگشت، بر روي لبهي خطآهن ميكند و براي حفظ تعادل، پيچوخمهاي عجيبوغريبي به خود ميدهد. وقتي كه ويلي از ديدرس خارج ميشود، تام انگشتش را مرطوب ميكند و بالا ميگيرد تا ببيند از باد خبري هست يا نه؟ از دور صداي خواندنِ ويلي بهگوش ميرسد.) You're the only star In my blue heaven- (يك مكث كوتاه. صحنه به آرامي تاريك ميشود.) An' you're shining just- For me! (پرده بسته ميشود.) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:25 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
یه جمله از کتاب «زندگی من در هنر» استانیسلاوسکی: آدم نمیتواند با تماشای سادهی ورزشکارانی که درحال تمرین هستند نیرومندتر شود. پ.ن: به هرکسی که کمی تا قسمتی، یا بهطورکامل خودشو تئاتری میدونه، اگه تا حالا این کتابو نخونده، خوندن کتابو توصیه میکنم. پ.ن.۲: راستی، اگه تونستین پیدا کنین که این پست، نقدش کجاشه؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 4:8 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
دروووود :)
راستش این مدت، مشغول تموم کردن و اصلاح ترجمه بودم. از مينا که تو یه طومار عریض و طویل نظرات راستی حق کپی رایتی این ترجمه رو هم برای خودم (البته به اضافهی دوستانی که کمکم کردن) محفوظ میدونم!!!! مخلص Willie: But she never did care for Tom: Aw! Willie: It wasn’t like death in the movies. When somebody dies in the movies they play violins. Tom: But they didn’t for Alva. Willie: Naw. Not even a damn victrola. They said it didn’t agree with the hospital regulations. Always singing around the house. Tom: Who? Alva? Willie: Throwing enormous parties. This was her favorite number. (She closes her eyes and stretches out her arms in the simulated rapture of the professional blues singer. Her voice is extraordinarily high and pure with a precocious emotional timbre.) You’re the only star In my blue hea-ven And you’re shining just For me! This is her clothes I got on. Inherited from her. Everything Alva’s is mine. Except her solid gold beads. Tom: What happened to them? Willie: Them? She never took ‘em off. Tom: Oh! Willie: I’ve also inherited all my sister’s beaux. Albert and Clemence and even the sup’rintendent. Tom: Yeah? Willie: They all disappeared. Afraid that they might get stuck for expenses I guess. But now they turn up again, all of ‘em, like a bunch of bad pennies. They take me out places at night. I’ve got to be popular now. To parties an’dances an’all of the railroad affairs. Lookit here! Tom: What? Willie: I can do bumps! ( She stands in front of him and shoves her stomach toward him in a series of spasmodic jerks.) Tom: Frank Waters said that… Willie: What? Tom: You know. Willie: Know what? Tom: You took him inside and danced for him with your clothes off. Willie: Oh. Crazy Doll’s hair needs washing. I’m scared to wash it though ‘cause her head might come unglued where she had that compound fracture of the skull. I think that most of her brains spilled out. She’s been acting silly every since. Saying an’ doing the most outrageous things. Tom: Will you do that for me? Willie: What? Put glue on your compound fracture? Tom: Naw. What you did for Frank Waters. Willie: Because I was lonesome then an’ I’m not lonesome now. You can tell Frank Waters that. Tell him that I’ve inherited all of my sister’s beaux. I go out steady with men in responsible jobs. The sky sure is white. Ain’t it? White as a clean piece of paper. In Five A we used to draw pictures. Miss Preston would give us a piece of white foolscap an’ tell us to draw what we pleased. Tom: What did you draw? Willie: I remember I drawn her a picture one time of my old man getting conked with a bottle. She thought it was good, Miss Preston, she said, “Look here. Here’s a picture of Charlie Chaplin with his hat on the side of his head!” I said, “Aw, naw, that’s not Charlie Chaplin, that’s my father, an’ that’s not his hat, it’s a bottle!” Tom: What did she say? Willie: Oh, well. You can’t make a school-teacher laugh. You’re the only star In my blue hea-VEN… The principal used to say there must’ve been something wrong with my home atmosphere because of the fact that we took in railroad men an’ some of ‘em slept with my sister. Tom: Did they?
ويلي : ولي آلوا عمراً محلِ سيدني نميذاشت. ميگفت سيدني دندوناش خرابه و براي همينم بوگند ميده. تـام : اَيييي. ويلي : مردنش هيچ ربطي به مردنِ تو فيلما نداشت. تو فيلم، وقتي كسي ميميره، ويولن ميزنن. تـام : ولي براي آلوا ويولن نزدن. ويلي : نه. حتي صداي يه گرامافونِ لعنتي هم درنيومد. ميگفتن برخلاف مقررات بيمارستانه. هميشه تو خونه آواز ميخونه. تـام : كي؟ آلوا؟ ويلي : مهمونيهاي حسابي راه ميانداخت. آهنگ مورد علاقهش اين بود. (دستانش را به دو طرف باز ميكند و چشمانش را ميبندد؛ نوعي حس گرفتن، شبيه به خوانندگان حرفهاي بلوز[1]. صدايش بهطور فوقالعادهاي رسا و شفاف است و نوعي طنين احساساتي در آن هست كه به سن كمش نميخورد.) You're the only star In my blue hea-ven And you're shining just For me![2] اين لباساي اونه كه به من رسيده. ازش به ارث بردمشون. تمومِ چيزايِ آلوا، حالا مالِ من شدن. البته، بهجز گردنبندِ طلاش. تـام : پس چي شد، اگه به تو نرسيد؟ ويلي : گردنبنده؟ آلوا اونو هيچوقت از گردنش درنياورد. تـام : عجب! ويلي : تازه، تموم دوستپسرايخواهرمم به من رسيدن. آلبرت و كلِمنس و حتي رئيسِ قسمتِ بار. تـام : جدي؟ ويلي : از دَم، غيبشون زد. گمونم از ترسِ اين كه يهوقت درگيرِ خرج و مخارج بشن، در رفتن. ولي حالا باز ظاهر شدن، درست عينِ يه گله جنِ بوداده. اونا شبا، منو اينور اونور ميبرن. حالا ديگه نوبت منه كه معروف بشم. تو مهمونيها و سالنهاي رقص و تو تموم عشق و عاشقيهاي آدماي راهآهن. اينو ببين. تـام : چيو؟ ويلي : ميتونم بلرزونمش. (دختر، جلوي پسر ميايستد و شكمش را با يكسري حركات انقباض و رهاسازي سريع، براي او ميلرزاند.) تـام : فرانك واترز گفته بود ... ويلي : چي گفته بود؟ تـام : خودت ميدوني. ويلي : خودم چيو ميدونم؟ تـام : اونو بردي تو خونه و لُخت براش رقصيدي. ويلي : اَه آَه. بايد موهاي عروسكمو بشورم. اما ميترسم بشورمش؛ چون ممكنه چسبي كه به اين شكستگيِ اساسيِ كلهاش زدم وا بره. فكر كنم بيشترِ مخش ريخته باشه بيرون. از اونموقع به بعد، هَمَش كاراي احمقانه ميكنه. وحشتناكترين حرفها و كارا ازش برميآد. تـام : برا من اون كارو نميكني؟ ويلي : چه كاري؟ مگه كلهت شيكسته كه بخوام بهش چسب بزنم؟ تـام : نه بابا. منظورم همون كاريه كه واسه فرانك واترز كردي. ويلي : اون موقع تنها يهگوشه افتاده بودم، ولي حالا كه تنها نيستم. ميتوني اينو به اون فرانك واترزم بگي. بهش بگو كه تمومِ رفيقاي خواهرم، حالا به من رسيدهان. حالا من دائم با مردايي كه شغلاي آبرومند دارند، بيرون ميرم. آسمون هنوزم سفيدِ سفيده. ميبيني؟ سفيد، درست مثل كاغذاي بيخطِ نقاشي. تو مدرسه، دائم نقاشي ميكشيديم. خانم پرستون به هركدوم، يه كاغذ گندهي سفيد ميداد، ميگفت هرچي دلمون ميخواد بكشيم. تـام : تو چي ميكشيدي؟ ويلي : يادمه يهبار براش عكسِ بابامو كشيدم كه يه شيشه مشروب خورده بود تو سرش. بهنظرِخانومِ پرستون، نقاشيِ خوبي بود. گفت: " اينجارو باش، چارلي چاپلينو كشيده با كلاهش كه افتاده كنارِ كلهش." بهش گفتم: " نه خير، اين كه چارلي چاپلين نيست، بابامه؛ درضمن، اونم كلاهش نيست، يه شيشه مشروبه!" تـام : اون چي گفت؟ ويلي : آهان، خوبه. معلماي مدرسه رو كه نميشه خندوند. You're the only star In my blue hea-ven … مدير هميشه ميگفت جَوّ خونهمون واسه من خيلي مناسب نيست؛ فقط بهاينخاطر كه كاركناي راهآهن تو خونهي ما ميموندن و بعضياشونم با آلوا ميخوابيدن. تـام : حالا واقعاً با آلوا ميخوابيدن؟
ادامه دارد ...
[1] Blues شاخهاي از موسيقي سبك جاز [2] از آنجا كه براساس توضيح صحنه، احتمالاً آواز به سبك بلوز خوانده ميشود، متن اصلي آواز را آوردم تا كارگردان بتواند در صورت امكان به آهنگ اصلي مراجعه نمايد و به آن گوش بدهد. اين كارگردان است كه بايد در مورد چگونگي اجراي آواز تصميم بگيرد و باتوجه به ملودي و ريتم و ... (مورد نظر كارگردان) ميتوان ترجمههاي گوناگوني از آواز ارائه داد. يك ترجمهي بسيار سادهي متن به اين صورت است: (توي آسمون آبيم/ تويي تكستارهي من/ ميدرخشي، ميدرخشي/ تو فقط بهخاطرِ من!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 13:0 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
جناب مهندسپور به مژگان گفت و مژگانم به من گفت که تو تئاتر شهر دو تا تئاتر قراره اجرا بره، مقتبس(!) از دو کتاب. یه ذره بعد، مژگانِ بچه مثبت دوید رفت هر دو تا کتابو خرید. یکیشو خودش شروع کرد به خوندن، یکیشم داد دست من. دستش درد نکنه! نتیجتاْ بنده الان دارم «مکتب بی خدایی» اثر آقای «الکساندر تیشما» رو مطالعه میکنم. کتاب متشکل از ۴ تا داستان کوتاهه(البته نسبتاْ کوتاه!) که من تا الان یکی و نصفیشو خوندم.
قبلترا یه چند تا کتاب دیگهام خونده بودم که قصد داشتم راجع بهشون بنویسم. اما بعداْ انگیزهمو از دست دادم. یعنی با خودم گفتم ازشون بنویسم که چی بشه؟ که بگم: "ببینید! منم کم کتاب نمیخونم!" یا اینکه بنویسم که یه وقت از این مژگان پرکارِ پرنویس کم نیارم و ملت یهوقت یادشون نره که اینجا وبلاگ میم "به توان دو"اِ !!؟ خلاصه دیدم هیچگونه دلیل منطقیای برا دست به قلم شدن ندارم و لاجرم ننوشتم! البته حالا شاید بعداْ نوشتم. الله اعلم!! کتابایی که خونده بودم اینا بودن: «حرمان» نوشتهی «یاسمینا رضا»، «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» اثر «ماشادو د آسیس»، «ناتور دشت» از «جی.دی. سلینجر» و «دن کامیلو و پسر ناخلف» یکی دیگه از شاهکارای «جووانی گوارسکی».
اسماشونو آوردم با این انگیـــــــزه که پیشنهـــاد کنم اگــه تا حــــالا نخوندینشون، حتماْ اقدام کنین چون همشون از نظر من واقعاْ خوندنی بودن، هر کدوم به یه علت. اما چیزی که منو واداشت که بالاخره بیــام و یه افــــاضاتی اینجــــا از خودم در کنم، ترجمهی افتضاح این «مکتب بی خدایی»اِ ! اصل کتاب به زبان صربیه و مترجم اونو از آلمانی به فارسی برگردونده اما پیداست کوچکترین تسلطی، حداقــــل، روی زبان مقصد نداشتــــه. بعضی جملهها و عبارات رسماْ خندهدارن!: "صاحبخانهی شنک، پیرزنی تنها و منزوی و کــارمند بازنشستهی پست، قبــــــل از ظـــهر یــک روز، هنگـــامی که پس از مراجــعت از مأموریتی در اتاقش دراز کشیدهبود وارد اتاق شد..."(ص۱۴) "... در این مابین کسی به دفتر نیامده بود..."(ص۵۳)
کتاب، چاپ نشر ثالثه. دیگه اسم مترجمشو نمیگم که یه وقت توهین نشه!! ولی واقعاْ که وااسفا! حالا
اما حقیقتاْ دست مترجمین «ناتـــــــــــــــــور دشت»(محمد نجفی) و «دن کامیلو و پسر ناخلف»(مرجــــان رضایی) درد نکنه. هر دو ترجمه عالی بود. هرچند در هردو هم مواردی از اشکــــــــال مشــــاهده شد امــــــا در مقایسه با نمونههای مشابه، عین قدیمـــــــا که تو مدرسه ۷۵/۱۹ هامونو با ارفاق ۲۰ میدادن، منم با ارفاق، به این دو ترجمه صد در صدِ نمرهی قبولیو میدم. واقعاْ دمشون قییییژ و تا باد، ترجمهها چنین بادا !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:16 توسط مينا دروديان |
|
|
Tom: You ain’t still living there? Willie: Uh-huh. Tom: What happened? Where did everyone go? Willie: Mama ran off with a brakeman on the C. & E. I. After that everything went to pieces. (A train whistles far off.) You hear that whistle? That’s Cannonball Express. The fastest thing on wheels between Tom: Where is he now? Willie: Disappeared. I guess I ought to refer his case to the Bureau of Missing Persons. The same as he done to Mama when she disappeared. Then there was me and Alva. Till Alva’s lungs got affected. Did you see Greta Garbo in Camille? It played at the Delta Brilliant one time las’ spring. She had the same what Alva died of. Lung affection. Tom: Yeah? Willie: Only it was – very beautiful that way that she had it. You know. Violins playing. And loads and loads of white flowers. All of her lovers come back in a beautiful scene! Tom: Yeah? Willie: But Alva’s disappeared. Tom: Yeah? Willie: Like rats from a sinking ship! That’s how she used to describe it. Oh, it- wasn’t like death in the movies. Tom: Naw? Willie: She says, “Where is Albert? Where’s Clemence?” None of them was around. I used to lie to her, I says, “They send their regards. They’re coming to see you tomorrow”. “Where’s Mr. Johnson?” she asked me. He was the freight sup’rintendent, the most character we ever had in our rooming-house. “He’s been transferred to Tom: Yeah? Willie: “ This here is the payoff!”, she says. “They all run out on me like rats from a sinking ship!” Except Tom: Who was Willie: The one that used to give her the great big enormous red-silk box of American Beauty choc’lates. Tom: Oh. Willie: He remained faithful to her. Tom: That’s good.
تـام : تو كه ديگه اونجا زندگي نميكني؟ ويلي : چرا. تـام : خوب، چي شد؟ بقيه كجا رفتن؟ ويلي : ماما با يكي از كاركناي راهآهن فرار كرد. بعد از اون همهچي خراب شد. (صداي سوت قطاري از دوردست به گوش ميرسد.) صداي سوتو شنيدي؟ اون، قطارِ سريعالسيره. سريعترين چيزيه كه بين سنتلوئيس و نيواورلئان و ممفيس، اينور اونور ميره. بابا هم، الكلي شد. تـام : الان كجاست؟ ويلي : گموگور شده. فكر كنم بايد مشخصاتشو براي دايرهي افراد گمشده ميفرستادم. وقتي ماما گم شده بود، بابا براي پيدا كردنش، همين كارو كرد. بعدش مونديم من و آلوا. تا اينكه ريههاي آلوا، آب آورد. گِرِتا گاربو[1] رو تو كَميل[2] ديدي؟ همون فيلمه كه يهدفعه پارسال بهار، تو سينما دلتا بريليانت نشونش دادن. گرتا گاربو تو اون فيلمه، همون مرضي رو داشت كه آلوا ازش مرد. ريههاش آب اَورده بود. تـام : جداً؟ ويلي : تنها فرقش اين بود كه اون – مريضيش، يهجورِ خيلي خوشگلي بود. فكرشو بكن، صداي ويولونا، دستهدسته گلاي سفيد، تو يه صحنهي خيلي قشنگم، تمام خاطرخواهاش برگشتن سراغش. تـام : خُب؟ ويلي : ولي خاطرخواهاي آلوا، همه غيبشون زد. تـام : واقعاً؟ ويلي : درست عينِ موشايي كه از كشتياي كه داره غرق ميشه، در ميرن! آلوا هميشه همينو دربارهشون ميگفت. پوف، مردنِ اون – هيچ ربطي به مردناي تو فيلما نداشت. تـام : ربطي نداشت؟ ويلي : اون ميگه، «آلبرت كجاست؟ كلِمِنس كجاست؟» هيچكدومشون اون دوروبرا نبودن. منم هميشه بهش دروغ ميگفتم. ويلي ميگه، «اونا سلام رسوندن. ميخوان فردا بيان ديدنت.» ازم ميپرسيد: «آقاي جانسون كجاست؟» آقاي جانسون، رئيسِ قسمتِ بار بود؛ اون مهمترين آدمي بود كه تا اونموقع، سروكلهاش تو پانسيونِ ما پيدا شده بود. من بهش ميگفتم: «اون منتقل شده به گرِنادا[3]، ولي اميدواره كه فراموشش نكني.» اون ميدونست دارم دروغ ميگم. تـام : آره؟ ويلي : آلوا ميگه: «اينم از آخرِ كار! همهشون ولم كردن، درست عينِ موشايي كه از كشتياي كه داره غرق ميشه، در ميرن !» البته بهجز سيدني. تـام : سيدني ديگه كي بود؟ ويلي : هموني كه هميشه جعبههاي خيلي گُندهي شكلاتِ American Beauty براش مياُورد. جعبههاش هميشه روكش ابريشمي قرمز داشتند. خيليَم گرون بودند. تـام : عجب. ويلي : اون به آلوا وفادار موند. تـام : چه خوب. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:13 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
شبکه ۴ تلویزیون، یه برنامه داره به اسم «در جستجوی عدالت» که پنجشنبهها شب، ساعت یک ربع به ده پخش میشه و جمعهها ظهر (بهنظرم حدود ساعت ۲) تکرارش میکنه. بهطور کلی، برنامهی مفرحیه! من که پیشنهاد میکنم به چند دلیل این برنامه رو از دست ندین! حالا ممکنه از حرفای آقایون محترم شرکتکننده چیزی در مورد موضوع برنامه دستگیرتون نشه، اما به نکاتی اساسی در مورد «دیالوگ ایرانی» پی میبرین. حتی سعی کنین با خانواده برنامهرو ببینین. شرط میبندم که مایهی تفریح اساسی خانواده هم میشه. راستش ما که از خیلی از سریالای طنز، به این برنامه بیشتر خندیدیم. تلخیِ پشت خنده هم برای همهمون خوبه!!!!
مهمون این قسمت، صادق زیباکلام بود (که بهنظر من، حرفای بسیار درستی میزد و بلد بود که به حرفای نهچندان مرتبط دیگران حالا با بیحوصلگی یا درحالیکه زیر ناخناشو تمیز میکنه، گوش بده.) و دو تا آقایون معممی که حتی در میان حرفای دیگران یادداشت برمیداشتند، ولی بهجای جواب دادن مثلاْ به مدل عدالت اقتصادی ازطریق غیردولتی کردن اقتصاد، از سوختنها و گریههای شبانهشون حرف میزدن! جدا از همهی اینا، مجری برنامه هم معمم بدون عمامهای بود به نام «دکتر فرشاد شریعت» که اون دیگه در زمینهی دیالوگ ایرانی شاهکار بود. از همهشون (بهقول خانم اسکویی) نمونهوارتر بود!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:20 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
Tom: Train engineers? Willie: Engineers, firemen, conductors. Even the freight sup’rintendent. We run a boarding-house for railroad men. She was I guess what you might say The Main Attraction. Beautiful? Jesus , she looked like a movie star. Tom: Your sister? Willie: Yeah. One of ‘em used to bring her regular after each run a great big heart-shaped red-silk box of assorted chocolates and nuts and hard candies. Marvelous? Tom: Yeah. (The cawing of crows sounds through the chilly air.) Willie: You know where Alva is now? Tom: Willie: Naw. Tom: New Awleuns? Willie: Naw. Tom: Willie: You’ll never guess. Tom: Where is she then? (Willie does not answer at once). Willie: (Very solemnly) She’s in the bone-orchard. Tom: What? Willie: (violently) Bone-orchard, cemetery, graveyard! Don’t you understand English? Tom: Sure. That’s pretty tough. Willie: You don’t know the half of it, buddy. We used to have some high old times in that big yellow house. Tom: I bet you did. Willie: Musical instruments going all the time. Tom: Instruments? What kind? Willie: Piano, victrola, Hawaiian steel guitar. Everyone played on something. But now it’s- awful quiet. You don’t hear a sound from there, do you? Tom: Naw. Is it empty? Willie: Except for me. They got a big sign stuck up. Tom: What does it say? Willie: (loudly but with a slight catch) “THIS PROPERTY IS CONDEMNED!” تـام : بين مهندسا؟ ويلي : مهندسا، آتيشكاراي لكومتيو، كنترلچياي بليت، حتي رئيسِ قسمتِ بار. ما يه پانسيون داشتيم، براي كاركناي راهآهن. گمونم بايد گفت، رونقِ پانسيونِ ما، دراصل بهخاطر آلوا بود. چي بگم از خوشگليش؟ بايد ميديديش، عينهو هنرپيشههاي معروف بود! تـام : خواهرت؟ ويلي : آره. يكي از اونا، هردفعه كه باهاش ميرفت، يه جعبهي خيلي گُنده، پر از آبنبات و آجيل و شكلاتاي حسابي براش مياُورد. جعبههه شكلِ قلب بود، با روكشِ قرمزِ ابريشمي. باورت ميشه؟ تـام : اوهوم. (بادِ سردي ميوزد و همراه با آن، صداي قارقارِ كلاغها، بهگوش ميرسد.) ويلي : اگه گفتي آلوا الان كجاست؟ تـام : ممفيس؟ ويلي : نُچ. تـام : نيواورلئان؟ ويلي : نُچ. تـام : سَنت لوئيس؟ ويلي : عمراً بتوني حدس بزني. تـام : خوب پس كجاست؟ (ويلي پيش از جواب دادن، مدتي مكث ميكند.) ويلي : (خيلي موقر و رسمي) اون در گورستانه. تـام : چي؟ ويلي : (با تندي) گورستان، قبرستون، جايي كه آدما رو چال ميكنن! زبونِ آدميزاد سرت نميشه؟ تـام : چرا! تسليت ميگم. ويلي : تازه هنوز نصفِ ماجرارَم نميدوني رفيق. اگه بدوني قديما تو اون خونه زرد گندههه، چه روزاي محشري داشتيم. تـام : آره. حتماً خيلي محشر بوده. ويلي : هميشهي خدا سازا بهراه بود. تـام : سازا؟ چهجور سازايي؟ ويلي : پيانو، گرامافون[1] ، گيتار هاوايي. هركي يه چيزي ميزد. ولي حالا، اونجا - بدجوري ساكته. هيچ صدايي از اونورا نميآد. تو چيزي ميشنوي؟ تـام : نه. اونجا خاليه؟ ويلي : اگه منو بهحساب نياريم آره. اونا يه تابلوي گنده بالا دَرِش كوبوندن. تـام : چهجور تابلويي؟ ويلي : (باصداي بلند اما كمي بهسختي) روش نوشته: «اين ملك متروكه اعلام ميشود!» |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:36 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
گفته بودم کتابی خوندم به اسم «بیگانهای با من است!». کتابی که جذاب و پرکشش بود و خیلی سریع خوندمش. این کتاب، نوشتهی خانم جوی فیلدینگ (متولد ۱۹۴۵)، رماننویس و بازیگر کانادایی و ترجمهی شهناز مجیدی (حمزهلو) است و انتشارات شادان منتشرش کرده. اسم اصلی کتاب هست See Jane Run و در سال ۱۹۹۱ نوشته شده و گویا سال ۱۹۹۹ پرفروشترین رمان اجتماعی در آمریکا شده. يه فيلم تلويزيوني هم ازش ساخته شده.
از همین نویسنده، کتابای «تکههای گمشده» ، «ژرفای زندگی» ، «محکوم به نیستی» ، «زمانی برای گریستن نیست» و «بوسهی خداحافظی با مادر»هم میدونم که به فارسی ترجمه شده، ولی من نخوندمشون. راستی، وقتی برای ارضای حس کنجکاویم در مورد عامهپسند بودن یا نبودن کتاب، به اطراف و اکناف اینترنت سرمیزدم، توی یه فورومی هم دیدم که یه کسی گفته بود: «از کتابای جوی فیلدینگ و سیدنی شلدون خیلی خوشش میآد.» البته هیچ قضاوت دقیقی نمیشه از روی این جمله کرد. ولی یادآوری میکنم که سیدنی شلدون یهجورایی تو مایهی!!! دانیل استیله، حالا یهکم بهتر!!!!!!!!!!!!!! نویسنده خودش هم تو سایتش، در مورد محبوبیت بسیار کتاباش بین اقشار مختلف مردم نوشته و البته اینکه اینهمه کتاب از این خانم به فارسی ترجمه شده (با توجه به اینکه کلاْ کتاباش از سال ۱۹۸۰ بهبعد نوشته شدن) هم میتونه نشونهی خاصی باشه در مورد این نویسنده. مثلاْ در مورد پائولوکوئیلو چی فکر میکنین؟ بهنظرتون چرا تمام کتاباش به این سرعت ترجمه و چاپ میشه؟ البته، منظورم ارزشگذاری نیست، من خودمم بعضی از کتابای کوئیلو رو دوست دارم، ولی جوابم به سؤال بالا اینه: عامهپسندی کتاباش. بازم بیشتر از این در مورد عامهپسندی، که اصلاْ هم چیز بدی نیست بهنظرم، حرف نمیزنم و بحث مفصل در اون موردو به آینده موکول میکنم. یه موج روشنفکرنمایی همیشه سوقمون میده به این سمت که دنبال کتابای خوب مهجور بگردیم. کتابایی که خودندنش برای خیلی از مردم شاید سخت باشه و حوصلهشونو سر ببره! شاید یه میل همیشگی به متفاوت بودنه این تمایلی که تو قشر مثلاْ روشنفکر وجود داره. نمیدونم، باشه برای بعد، بگذار رها از این حواشی درمورد خود کتاب حرف بزنیم: ترجمهی کتاب بد نبود. ولی غلطای نشانهگذاری اونقدر زیاد داشت که گاهی آدمو اذیت میکرد. مثلاْ نصف جملهای رو که یکی داره میگه تو گیومه گذاشته، بقیهشو بیرون. یا نصفی از توصیفات رو اشتباهی برده تو گیومه .... حالا از ترجمه بگذریم. موقعیت آغازین کتاب، جدا از اینکه چهجوری قراره ادامه پیدا کنه، به اندازهی کافی جذاب و پرکشش هست: «یه زنی، درحالی که سر چهارراهی ایستاده، به خودش میآد که اصلاْ یادش نیست کیه و کجا زندگی میکنه و چند سالشه و چه شکلیه و قدش چهقدره و ازدواج کرده یا نه و بچه داره یا نه و ... . زن توی خیابونای بوستون سرگردون میشه و میبینه که شهرو بهخوبی میشناسه ولی حتی نمیدونه که توی این شهر زندگی میکرده یا برای یه موقعیت کاری یا هر چیز دیگهای به این شهر اومده؟؟؟ » بعد از مدتی متوجه میشه که جلوی پیراهنش که کتش اونو پوشونده خونیه و تو جیبای کتش هم ده هزار دلار پول نقد هست (که از اونجایی که همه با کردیت کارت خرید میکنن، برای همه چیز عجیبی به نظر میآد وقتی از اون پولا میخواد استفاده کنه.) و یه کاغذ که روش نوشته تخم مرغ و ... ، پت رادرفورد، ساعت دوازده و نیم، اتاق شماره ... . همراه با خود اون زن، ما هم شروع میکنیم به حدس زدن در مورد اتفاقی که افتاده و در مورد هویت زن. تا اینکه زن به پلیس مراجعه میکنه و خلاصه کسی پیدا میشه که اظهار و ثابت میکنه نسبتی با اون داره و اونو با خودش میبره. باز با یه موقعیت عجیب و غریب دیگه روبرو میشیم: آدمایی که زنو میشناسن و خیلیاشون از مشکل زن خبر ندارن. زن اونها رو میشناخته، حالا هم اسم و یهسری اطلاعات کلی راجع بهشونو داره، ولی چیزی از چگونگی رفتارش با اونا یادش نمیآد. اینم موقعیت خاص و بغرنجیه که برای من جالبه. مثل پرت شدن تو خلاء میمونه. نمیخوام داستانو تا به آخر تعریف کنم. چون شاید دلتون بخواد بخونینش. راستی، درطول رمان معلوم میشد که اسم زن جِین است و نام اصلی کتاب هم به اسم قهرمان اصلی اشاره میکنه. اما اسمی که مترجم روی کتاب گذاشته به نظر من یه اصرار زیادی روی بخشی از تمی است که شاید برای مترجم جذاب بوده! مهمترین ویژگی رمان، تعلیق قدرتمند و جالبش بود. تعلیقی که تو «نمایشنامهی مرگ یزدگرد» هست، یا تو فیلم «قهرمان»، یادتون هست؟ داستانی که دائم رنگ عوض میکنه و همهی احتمالایی که ممکنه مطرح میشن. توی اونا، بهنظر من این تعلیق صرفاْ با تمهیدات نمایشی اتفاق میافتاد. (تمهیدات و جنبههای نمایشی منظورم چیزهاییه که تو زندگی روزمره هم ممکنه وجود داشته باشن) اما تو این رمان با اینکه جنبههای نمایشی وجود داره، اما فراموشیِ زنه که بهطور طبیعی این تعلیق رو بالا میبره و به اون کمک میکنه و به هیجانمون میآره. در مورد آخرای رمان نمیتونم یه نظر قاطع بدم. از یهطرف بهنظرم نویسنده لطف بزرگی به مخاطبا کرده که انتهای ماجرارو زیادی کش نداده و خستهکننده نشده، اما یهویی تعریف کردن یه بخش بزرگ از گذشته خیلی جالب نبود و میشد با یکسری اشارات مطرح بشه و کمکم باز بشه. و بعد از اون هم بهنظرم خیلی سرهمبندیشده میاومد. در کل از خوندن کتاب لذت بردم. مسلماْ ۵ تا ستاره بهش نمیدم. شاید ۳ تا یا ۳ و نیم، اما خوب بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:30 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
قبل از هرچیز، بگم که سیدنی پولاک هم، یه اقتباس سینمایی از این نمایشنامه کرده .(درواقع باید بگم که کلی چیز به نمایشنامه اضافه کرده.) گویا یکی از فیلمنامهنویساشم کاپولا بوده.
و بعد بقيهي ترجمه: Tom: Tom Willie: Mine’s Willie. We’ve both got boy’s names. Tom: How did that happen? Willie: I was expected to be a boy but I wasn’t. They had one girl already. Alva. She was my sister. Why ain’t you at school? Tom: I thought it was going to be windy so I could fly my kite. Willie: What made you think that? Tom: Because the sky is so white. Willie: Is that a sign? Tom: Yeah. Willie: I know. It looks like everything had been swept off with a broom. Don’t it? Tom: Yeah. Willie: It’s perfectly white. It’s white as a clean piece of paper. Tom: Uh-huh. Willie: But there isn’t a wind. Tom: Naw. Willie: It’s up too high for us to feel it. It’s way, way up in the attic sweeping the dust off the furniture up there! Tom: Uh-huh. Why ain’t you at school? Willie: I quituated. Two years ago this winter. Tom: What grade was you in? Willie: Five A. Tom: Mrs. Preston. Willie: Yep. She used to think that my hands were dirty until I explained that it was cinders from falling of the railroad tracks so much. Tom: She’s pretty strict. Willie: Oh, no, she’s just disappointed because she didn’t get married. Probably never had an opportunity, poor thing. So she has to teach Five A for the rest of her natural life. They started teaching algebra an’ I didn’t give a damn what X stood for so I quit. Tom: You’ll never get an education walking the railroad tracks. Willie: You won’t get one flying a kite neither. Besides… Tom: What? Willie: What a girl needs to get along is social training. I learned all of that from my sister Alva. She had a wonderful popularity with the railroad men.
تـام : تام. ويلي : منم ويلياَم. اسمِ هردومون پسرونهس. تـام : خوب، چرا اسمِ پسرا رو روت گذاشتن؟ ويلي : آخه قرار بود پسر بشم، ولي نشدم. اونا قبلِ من، يه دختر داشتن. آلوا. اون خواهرم بود. چرا مدرسه نرفتي؟ تـام : فكركردم امروز باد ميآد، ميتونم بادبادكمو هوا كنم. ويلي : چيشد كه همچين فكري كردي؟ تـام : آخه آسمون خيلي سفيد بود. ويلي : اين يعني اينكه باد ميآد؟ تـام : خوب آره. ويلي : راس ميگي. انگار يه جارو برداشته باشن، همهجا رو جارو كرده باشن. نه؟ تـام : آره. ويلي : آسمون سفيدِ سفيده؛ درست عينِ كاغذاي بيخطِ نقاشي. تـام : اوهوم. ويلي : ولي از باد خبري نيست. تـام : نه. ويلي : بهگمونم باد اونقدر بالابالاها ميوزه كه ما نميتونيم حسش كنيم. فكرشو بكن، اون بالا، از يه پنجره، ميره تو يهجايي كه انگار اتاقِ زيرشيروونيِ دنياست؛ انگار بخواد گردوخاكاي اسباباثاثيهي اون بالاها رو جارو كنه. تـام : اوهوم. تو چرا مدرسه نرفتي؟ ويلي : من خودمو براي هميشه تعطيليدم. اين زمستون ميشه دو سال. تـام : كلاس چندم بودي؟ ويلي : پنجم. تـام : خانم پِرِستون. ويلي : آره. اون هميشه فكر ميكرد دستاي من كثيفن؛ تا اينكه روشنش كردم چيزي كه اون فكر ميكنه كثيفيه، مال خاكستراي خطآهنه؛ نيست خيلي از رو ريلا ميافتم، واسههمين دستام اينجوري ميشه. تـام : اون زيادي سختگيره. ويلي : نه بابا، اون فقط چون عروسي نكرده، اينجوري افسرده شده. بيچاره، شايد هيچوقت، حتي يه خواستگارم نداشته. حالام مجبوره تمام عمرش معلم كلاس پنجم باشه. شروع كرده بود بهمون جبر درس دادن؛ منم كه يه پاپاسي واسم نميارزيد بدونم x به چي برميگرده. واسه همينم بيخيالش شدم. تـام : ولي اگرم قرار باشه دائم رو خطِ آهن راه بري، هميشه بيسواد ميموني كه. ويلي : تو هم با هوا كردنِ اون بادبادكِ قرمزت، چيزي به سوادت اضافه نميشه. تازهشم، ... تـام : چي؟ ويلي : چيزي كه يه دختر لازم داره، تربيت اجتماعيه؛ كه من تمام و كمال از خواهرم آلوا يادش گرفتم. اون، بين كاركناي راهآهن، كلي معروف بود.
ادامه دارد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 10:34 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
پسر داییم ازم خواسته بود یه کتابی رو براش از کتابخونه بگیرم. دیروز بهش زنگ زدم که کتابه رو گرفتم و اون گفت که ظهر میآد، ازم میگیره. ظهر شد و عصر شد و اون نیومد. کتابهرو ورق زده بودم و چند صفحهی اولشو خونده بودم. بهنظرم جالب اومد. مخصوصاْ موقعیت شروع کتاب: یهزنی، درحالیکه سر یه چهارراهی ایستاده، به خودش میآد که اصلاْ یادش نیست کیه و کجا زندگی میکنه و چند سالشه و چه شکلی داره و .... (تموم اینا درحالیه که خیابونا و شهر رو به خوبی میشناسه) عصری زنگ زدم به پسرداییم که چرا نیومدی؟ پس چند روز دیگه بیا چون من میخوام بخونمش. امروز ساعت ۳ دیدم که به صفحهی ۴۱۳ کتاب (صفحهی آخر) رسیدم و همینطور درگیرم که میتونم بگم یه کتاب خوب بود یا اینکه یه کتاب صرفاْ عامهپسند و جذاب بود؟ میتونم بگم این درگیری در اصل از پریشب شروع شد. با کلی اصرار مینا رو نشوندم پای فیلم جورج رومرو «نیمهی تاریک» که من جمعه تو سینما چهار دیده بودم و برام خیلی جذاب بود، ولی اون گفت از علاقهی من تعجب کرده و این فیلم از اول همه چیزش معلوم بوده!! دچار این حس شدم که شاید رگههایی از علاقه به چیزای عامهپسند تو من هست که نباید انکارش کنم. ولی چه اون فیلم و چه این کتاب «بیگانهای با من است!» هر دو برای من شدیداْ جذاب و پرکشش بودن.
تو خونه تنها بودم پا شدم برم بهعنوان ناهار یهچیزی بخورم. طبق یه عادت (شایدم برای پاسخگویی به سلیقهی عامهپسندطلبم!!!!) تلویزیونو روشن کردم: شبکهی ۵: - فرامرز خان ... - فهیمه خانوم ... - فرامرز خان ... - فهیمه خانوم ... ... و تیتراژ پایانی: «طبقه دوم» شبکهی ۲: تیتراژ آغازین : «ماهی»- قسمت اول - مریم سعادت - حسام ... - سهیلا ... - حسام ... - سهیلا ... ... (البته به همراه کلی حرکت اضافی سر و دست. تازه بگین بازیگرا کی بودن؟ ستاره اسکندری و احمد ساعتچیان!) تلویزیونو خاموش کردم و باز موندم که آیا من عامهپسندپسند!!! شدم؟؟؟؟؟ شاید آره! اما اصلاْ به این سریالهایی که با استفاده از یهسری کلیشهی نخنما میخوان خنده بگیرن، میشه گفت عامهپسند؟!!! باید تحقیق مفصلتری بکنم! پ.ن : راستی از همهی اینا بهکنار، به همهی نمایشنامهنویسا و دیالوگنویسا توصیهی اکید میکنم که این سریال «طبقه دوم» رو ببینن. برای خودش یه کلاس درسه! برای اینکه چهطور نباید دیالوگ نوشت!!!! و البته برای کارگردانا و دیگر عوامل تولید هم مفید خواهد بود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 15:4 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
Tom: Hello. Who are you? Willie: Don’t talk to me till I fall off. (She proceeds dizzily. Tom watches with mute fascination. Her gyrations grow wilder and wilder. She speaks breathlessly.) Take my- crazy doll- will you? Tom: (scrambling up the bank) Yeh. Willie: I don’t wanta- break her when- I fall! I don’t think I can- stay on much- longer- do you? Tom: Naw Willie: I’m practically- off- right now! (Tom offers to assist her.) No, don’t touch me. It’s no fair helping. You’ve got to do it- all- by yourself! God, I’m wobbling! I don’t know what’s made me so nervous! You see that water-tank way back yonder? Tom: Yeah? Willie: That’s where I- started- from! This is the furthest-I ever gone- without once- falling off. I mean it will be- if I can manage to stick on- to the next- telephone- pole. Oh! Here I go! (She becomes completely unbalanced and rolls down the bank.) Tom: (standing above her now) Hurtcha self? Willie: Skinned my knee a little. Glad I didn’t put my silk stockings on. Tom: (coming down the bank) Spit on it. That takes the sting away. Willie: Okay. Tom: That’s animal’s medicine, you know. They always lick their wounds. Willie: I know. The principal damage was done to my bracelet, I guess. I knocked out one of the diamonds. Where did it go? Tom: You never could find it in all them cinders. Willie: I don’t know. It had a lot of shine. Tom: It wasn’t a genuine diamond. Willie: How do you know? Tom: I just imagine it wasn’t. Because if it was you wouldn’t be walking along a railroad track with a banged-up doll and a piece of a rotten banana. Willie: Oh, I wouldn’t be so sure. I might be peculiar or something. You never can tell. What’s your name?
تـام : سلام. تو كياي اينجا؟ ويلي : تا نيفتادم، با من حرف نزن. (ويلي تلوتلوخوران پيش ميرود. تام بدون اينكه حرفي بزند، با شيفتگي به او نگاه ميكند. خطر افتادن دختر هرلحظه بيشتر ميشود. او با نفسِ حبسشده، حرفش را ادامه ميدهد.) ميشه – اين- عروسكَمو[1] - بگيري؟ تـام : ( بهزحمت از خاكريز بالاميرود) آها. ويلي : نميخوام – وقتي ميافتم – طوريش شه! فكر نكنم بتونم – بيشتر از اين – خودمو نگه دارم – تو چي ميگي؟ تـام : نه، منم فكر نكنم بتوني. ويلي : تقريباً الانشم – از دور – خارجم! (تام ميخواهد به او كمك كند.) نه، به من دست نزن. كمك گرفتن يهجور تقلبه. آدم بايد – خودش تنهايي – از پسِش- بربياد! پسر، چهقدر تلوتلو ميخورم! نميدونم چرا اينقدر دستپاچه شدم! اون تانكرِ آبو اون ته ميبيني؟ تـام : خُب؟ ويلي : من- از اونجا – شروع كردم! اين بيشترين – راهيه كه تا حالا – بدون اينكه – بيفتم زمين– اومدم. يعني– اگه بتونم خودمو– تا تيرِ – تلفنِ – بعدي – نگه دارم! اوف! ديگه افتادم! (تعادل خود را كاملاً از دست ميدهد و از خاكريز پايين ميغلتد.) تـام : (كه حالا بالاتر از او ايستاده) طوريت شد؟ ويلي : پوست زانوم يهكم رفته. خوب شد جوراب ابريشميامو نپوشيدم. تـام : (از خاكريز پايين ميآيد) روش تُف كن. سوزششو خوب ميكنه. ويلي : باشه. تـام : ميدوني، اين دوا درمونِ حيووناس. اونا هميشه زخماشونو ميليسن. ويلي : آره، ميدونم. گمونم، بيشتر از اينكه خودم چيزيم بشه، دستبندم داغون شد. يكي از الماساش افتاده. كجا رفت اين؟ تـام : عمراً بتوني از بينِ اون همه زغال و خاكستر پيداش كني. ويلي : چه ميدونم، شايدَم پيدا نشه. ولي آخه خيلي برق ميزد. تـام : الماسِ اصل كه نبود. ويلي : از كجا ميدوني؟ تـام : همينجوري، بهنظرم اومد. چون اگه اصل بود كه تو اينجوري با يه عروسك دربوداغون و يهتيكه موز گنديده، نمياومدي رو لبهي خطآهن، واسه خودت راه بري. ويلي : هه، من بودم اينقدر مطمئن حرف نميزدم. شايدم يهجور آدمِ خاصي، چيزي باشم. چه ميدوني تو؟ اسمت چيه؟ ادامه دارد ...
[1] در متن اصلي آمده است: my Crazy Doll . از قرارِ معلوم، Crazy Doll نام ردهاي از عروسكهاي آن دوره است. (مثل باربي در اين سالها.)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:52 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
درووود:)
از امروز تصمیم گرفتم تو قسمت پیوندهای روزانه، نتایجی از وبگردیهای روزانهمو در اختیار دوستام بذارم. لینکایی از مطالبی که برام جالب بودن. شاید برای اونام جالب باشن. فعلاْ برای خودم دو تا قانون خیلی بدیهی میذارم (که یادم نره!!): ۱)مطلب اون لینکو کامل خونده باشم. ۲) به هر دلیلی (که شاید دلیلشم بیارم) برام جذاب بوده باشه! راستی، هی مینا! کجایی؟ اگه وتویی چیزی داری زودتر آستینا رو بالا بزن. من نمیخوام از طرف خودم برای وبلاگ مشترکمون تصمیم بگیرم! ولی عملاْ این اتفاق میافته! چه کنم؟! با ما باش ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 1:45 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
درووووود:) من دارم یه نمایشنامهی تکپردهای از تنسی ویلیامز رو ترجمه میکنم. کمکم اصل متن رو با ترجمهی خودم اینجا میگذارم. امیدوارم حوصله کنین و بخونینش و اگه به اشتباهی هم برخوردین، خوشحال میشم که بهم تذکر بدین. راستش دوست داشتم به یه زبون ساده و خودمونی ترجمهش کنم. ولی هرکاری کردم توی این توضیح صحنه نشد (شاید به خاطر چند جمله که تو آخراشه) شما راهی میدونین؟ حالا تو گفتگوها بیشتر سعی میکنم زبون ساده و راحتتری داشته باشه.
“This Property is Condemned” Characters Willie, a young girl Tom, a boy Scene: A railroad embankment on the outskirts of a small The girl Willie is advancing precariously along the railroad track, balancing herself with both arms outstretched, one clutching a banana, the other an extraordinarily dilapidated doll with frowsy blond wig. She is a remarkable apparition- thin as a beanpole and dressed in outrageous cast-off finery. She wears a long blue velvet party dress with a filthy cream lace collar and sparkling rhinestone beads. On her feet are battered silver kid slippers with large ornamental buckles. Her wrists and her fingers are resplendent with dimestore jewelry. She has applied rouge to her childish face in artless daubs and her lips are made up in a preposterous Cupid’s bow. She is about thirteen and there is something ineluctably childlike and innocent in her appearance despite the makeup. She laughs frequently and wildly and with a sort of precocious, tragic abandon. The boy Tom, slightly older, watches her from below the embankment. He wears corduroy pants, blue shirt, and a sweater and carries a kite of red tissue paper with a gaudily ribboned tail.
(صفت Condemned وقتي براي يك ملك يا ساختمان بهكار برود، به اين معناست كه آن ساختمان ازسوي مسؤولين امر، براي زندگي، ناامن تشخيص داده شده و لازم است كوبيده و درصورتلزوم، از نو ساخته شود. معادل دقيقي براي اين اصطلاحي كه ممكن است براي خانهها يا ساختمانهاي كلنگي بهكار رود، در فارسي پيدا نشد؛ به همين دليل توضيح، لازم به نظر ميرسيد. (معادلهاي نهچندان دقيق ديگر عبارتند از: «اين خانه كلنگي است.» يا «اين ملك مصادره شده است.» اما به دليل شواهدي از متن، اصطلاح متروكه را انتخاب كردم.) اگه شما چیز دیگهای به ذهنتون میرسد، بازم منو در جریان قرار بدین.)
شخصیتها: ویلی: یک دختربچه.
تام: یک پسر. صحنه: امتداد خطآهني برفراز يك خاكريز كمارتفاع، درحومهي يكي از شهرهاي كوچك اطراف ميسيسيپي. يك صبح زمستاني با آسمان شيري رنگي كه خاصِ آن ناحيه است. هوا مرطوب و خنك است. پشت خاكريز، يك خانهي چوبي بزرگ بهچشم ميخورد كه نماي بيروني آن زرد رنگ است و ظاهر متروكهي اسفباري دارد. بعضي از پنجرههاي بالايي با تخته مسدود شدهاند و بخشي از سقف نيز فروريخته است. ملك بر زميني كاملاً مسطح واقع است. در سمت چپِ پسزمينهي صحنه، يك تابلوي آگهي با نوشتهي «GIN WITH JAKE»[1] و چند تير خط تلفن و همچنين چند درخت عريان زمستاني قرار دارند. ويلي، دختري است كه بهسختي تلاش ميكند تا برلبهي خطآهن راه برود. او دستها را براي حفظ تعادل از دوسو گشوده است. با يك دست، موزي را محكم چسبيده و در دست ديگرش، يك عروسك دربوداغان با موهاي بور ژوليده و كثيف ديده ميشود. ظاهر دختر، شديداً جلب توجه ميكند : بسيار لاغر است، مانند ني غليان، و با لباس و زيور آلاتي خنزرپنزري، خود را آراسته است. يك پيراهن شب بلند از جنس مخمل آبي بر تن دارد كه يقهي توري كرم رنگ چركمُردي دارد. سنگهاي بدلي براقي به گردن آويخته وكفشهاي چرمي نقرهاي رنگي با سگكهاي تزئيني بزرگ بهپا دارد كه بسيار فرسوده هستند. مچ دستها و انگشتانش از جواهرات بدلي ارزانقيمت ميدرخشند. بهطرز ناشيانهاي به صورت بچگانهاش رُژِگونه ماليده و لبهايش را بهشكل مضحكي كشيده است.[2] حدود سيزده سال دارد و عليرغم آرايشي كه كرده، معصوميت و كودكانگي غيرقابل مقاومتي در ظاهرش موج ميزند. او گاهبهگاه خندههاي وحشيانهي شديدي سرميدهد كه در آن نوعي بيخيالي زودرس و غمانگيز به چشم ميخورد. تام، پسري كه كمي بزرگتر از دختر است، از پايينِ خاكريز به او نگاه ميكند. يك شلوار مخمل كبريتي، بلوزي آبي و يك پلوور بر تن دارد. او يك بادبادك قرمز رنگ، با دنبالهاي زيبا و پرزرقوبرق، همراه خود دارد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:47 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست تئاتر سینما نقد خودمون رمان مستند نمایشنامه ترجمه تلویزیون فرهنگ |
| نویسندگان |
|
مژگان و مينا مينا دروديان مژگان غفاري شيروان |
|
RSS
|