![]() |
![]() |
|
| جايي براي نقد تئاتر و سينما و كتابها و آدمها و زمان و مكان و حتي خودمان!!!! |
|
بالاخره «خاطرات
روسپیان سودازدهی من» رو خوندم. مدتها بود که pdf اش یه
گوشه از hard داشت خاک میخورد (از همون وقتی که توقیفش، اسمشو سر زبونا
انداخت)، اما حس و حال خوندنش نبود. این روزا هم برا این رفتم سراغش، چون قرار بود
برم سراغ یه چیز دیگه (تصحیحات نهایی پایان نامهی عمریِ کذاییم)، ولی حس و حالش
نبود. دیدین اصولاً وقتی آدم حال و حوصلهی یه کاری رو نداره، چقد کارای متفرقه
ازش برمیآد؟ مثلاً باید یه چیزیو حتماً بنویسی یـا بخونی، امـا حست میگیره پاشی
بری دکمهی اون پالتوهه رو که از زمستون پارسال کنده شدهبود و عملاً پالتوتو بیمصرف
کردهبود، بدوزی. یهو حس و حال یه کارایی تو بیحوصلگی میآد سر وقت آدم که تو
حالت عادی، از صد فرسخیشم رد نمیشه!! حکایت حجم بالای مطالعات غیر درسی تو شبای
امتحانه! پ.ن: راستی اینو یادم رفت بگم: کتاب
مارکز که ذکرش
رفت، ترجمهی جناب امیرحسین فطانت بود و در کمال تعجب و بر خلاف رسم مألوف
این سالها، یه ترجمهی خوب و روون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:6 توسط مينا دروديان |
|
|
1) درود :-) گويا نوشتن بهتره از ننوشتن! ![]() ![]() 2) بعد از اين همه مدت هر روز رودررو بودن
با خبراي مربوط به انتخابات آمريكا، بالاخره باراك اوباما انتخاب شد و اين
غائله!!!! هم ختم به خير شد. خوشحالم. نه از اينكه يك سياه پوست به اين مقام رسيد؛
از اينكه اوباما به اين مقام رسيد. توي صحبتها و رفتارهاش، شخصيتي ازش ديدم كه
براي من جداً تحسينبرانگيز و دوستداشتني بود؛ شايد از بعضي لحاظ شبيه به آقاي
خاتمي. (حالا بايد ديد در عمل چه ميكنه با بحران اقتصادي و ...) 3) توي اين فكرم كه غائلهي انتخابات
ما قراره به كجا بكشه؟ راستي از استيضاح كردان هم خوشحالم. قدمي بود براي جوانه
زدن شفاف سازي و شايد صداقت توي مملكتي كه اغلب همه چيز با لاپوشاني و مثلاً حفظ
آبرو جلو ميره. ولي راستش جلسهي استيضاح رو كه تماشا ميكردم، همهاش به اين فكر
ميكردم كه حالا اگه اين آدم بچهي دبيرستاني يا دانشگاهي داشته باشه (يا كلاً
خانوادهاش)، چقدر اذيت ميشه .... البته چارهاي نيست؛ هر چيزي بهايي داره. ولي خب،
گناه اونا چيه؟ (در كنار چند تا سوژهي ديگهاي كه در مورد ارتباط پدر و مادرها با
بچهها دارم، شايد سوژهي خوبي باشه براي يك نمايشنامه.) 4) داشتم كتاب «افسونزدگي جديد»
داريوش شايگان رو ميخوندم، ولي راستش با اينكه كتاب خوب و جذابيه، ولي امان از
دست گاتاري و دولوز و رورتي و ... و حتي فوكو و بودريار. از 152 صفحه ديگه بيشتر
نميخونم. راستش تكليفمو با فلسفه هنوزم نمي دونم. از طرفي هميشه با يك آرمانگرايي
آنچناني هميشه جزء خواستههامه (شايد بهتره بگم آرزوها) كه سير تفكر بشري رو بهطور
منظم و حسابي مطالعه كنم. ولي هنوز مطالعاتم در باب دكارت و كانت هم از ذره فراتر
نرفته ....!! بعضي وقتا مي گم بخون برو. ول كن اون جايي رو كه نفهميدي. بالاخره يه
روزي ميفهمي ... ولي اونجوري كتاب خوندن هم خيلي بهم نميچسبه. چه ميدونم! يه
روزي ميخونم، ميفهمم و ... :-) 5) پاريس- تهران رو هم كه داشتم ميخوندم
باز با اشباح اين فيلسوفان جديد روبرو شدم و خصوصاً با لكان. شايد حجم كمتر كتاب
بود كه به اون اشباح اجازه نداد از كتاب بيرونم كنند. (شده مثل افلاطون كه مي گن
سر در آكادمي زده بود هر كس رياضيات نميداند وارد نشود ...) از كتاب خوشم اومد. ارزشش
بيشتر تو اينه كه باب نوعي نقد رو كه توي مملكت ما، حداقل من يكي نديده بودم باز
كرده؛ هرچند خيلي از حرفاشون با وجود درست بودن، اما دليل لازم و كافي براي ايرادي
كه از سينماي كيارستمي ميگرفتند نبود و دقيق نبودنشان در مورد فيلمها (يا براي
اينكه آقاي فتورهچي هم ناراحت نشوند بگويم سينما)ي كيارستمي كتابو خيلي بيشتر
شبيه گپ و گفتهاي شبانهي من و ماني و سينا و مينا و سعيد و ... كرده بود. جالبتر
از خود اين پديدهي پاريس- تهران كه نقدي بود بر پديدهي سينماي كيارستمي، نقدهايي
است كه بر آن كتاب پديد آمده و نقدهايي كه بر آن نقدها شده. ولولهاي شده!! كه
خودش پديدهي جالبيه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:42 توسط مژگان غفاري شيروان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست تئاتر سینما نقد خودمون رمان مستند نمایشنامه ترجمه تلویزیون فرهنگ |
| نویسندگان |
|
مژگان و مينا مينا دروديان مژگان غفاري شيروان |
|
RSS
|