تبليغاتX
كارگاه نقد « ام به توان دو »
جايي براي نقد تئاتر و سينما و كتابها و آدمها و زمان و مكان و حتي خودمان!!!!

ديروز بهطور نطلبيده!! به تماشاي تئاتري با نام«گاهي بخند دراكولا» به كارگرداني بابك دقيقي از مجموعه كارهاي اين دورهي كارگاه نمايش رفته بوديم. (در اصل ميخواستيم بريم اجراي «خواهش ميكنم» به كارگرداني رضا مولايي، ولي گويا درمورد برنامه اشتباه كرده بوديم!)

متأسفانه كار، خيلي خيلي بد بود و به مجموعهي كارايي كه مجبور شديم وسطش بلند شيم و بريم اضافه شد. شرمندهي بازيگراي كار هم شديم كه تو اون سالن كوچيك، با وجود تلاشي كه براي سروصدا راه نينداختن كردم، آخرش گند زدم ... همينجا از همشون عذر ميخوام. البته از حق نگذريم توي اون كار دو تا از بازيگرا تواناييهاي بدني فوقالعادهاي داشتند. يكي كسي كه نقش بچه رو بازي ميكرد كه ظاهراً استخونمستخون تو كارش نبود (بهنظرم اسمش آرمين قطبي بود.) و يكي هم نادر فلاح كه نقش دراكولا رو بازي ميكرد و سروصداهاي غريب و درخشاني هم باحنجرهاش ايجاد ميكرد. اما كارگرداني كار به نظر من نتونسته بود به ايدههاي گروه انسجام بده و كليت كار (حداقل تا اونجاييش كه ما ديديم) بهقول مينا در حد كار پيشدبستاني از آب دراومده بود.

Sean Penn in New Line's I Am Sam

حالا از اينا بگذريم. بهجز اون دو تا بازيگري كه گفتم، بقيهي بازيگراي كار، حركاتشون بهنظر من كاملاً الگوبرداريشده از روي حركات معلولين ذهني- حركتي بود! اين قضيه منو  دوباره يادِ فيلم «ميم مثل مادر» انداخت و همونقدر كه از تصاوير فراوان معلولين توي اون فيلم بدم اومده بود، بهطور مجزا، از حركات اين بازيگرا هم منزجر شدم. قبلاً به اين فكر كرده بودم كه آخه چرا آقاي ملاقليپور اين اندازه از اين تصاوير استفاده كرده؟ (تحريك احساسات مردم؟ نشون دادن مشكلات اين معلولين و مطرح كردن آنها در جامعه؟ ...)

اما حالا به اين فكر كردم كه من چرا بايد منزجر بشم؟ سؤالي كه خيلي بزرگتر و مهمتر از قبليه! آيا ديدن نقص در ديگري، بهخوديِ خود منزجركننده و ناراحت كننده است؟ نقص چيه؟ ناقص نسبت به كي؟ نسبت به خودِ من؟ نسبت به چيزي كه تو عرف نرمال ناميده ميشه؟ نسبت به يك كامل مثالي؟؟  كامل مثالي كه در دسترس نيست. اما اون چيزي كه با من يا با نرمال عرفي متفاوته آيا بايد اسم ناقص روش بگذارم؟! عجب خودمحوري جالبي! (آخه پذيرفتن و نپذيرفتن نرمال عرفي هم حتي بستگي زيادي به دوري و نزديكيِ خود، از نرمالِ عرفي داره به نظرِ من.) كاش يادمون داده بودند كه كسي رو  (از هر لحاظ)ناقص ندونيم. مردم متفاوتند. سيستم عصبي-حركتي اونا به شكل متفاوتي از ما عمل ميكنه. همين. حالا اگه همهي مردم مثل معلولا حركت ميكردند و عدهي معدودي مثل كسايي كه امروز نرمال ميدونيم، اونوقت به كي ميگفتيم ناقص؟ معلومه! به نرمالا!

شايد با يه نگاه علمي (نپرسين كدوم علم كه خودمم نميدونم) بشه گفت، تفاوت و فاصلهي زياد با نرمال عرفي (تو هر زمينهاي) نبايد اسم نقص و كمبود به خودش بگيره. فقط شخص رو بهجاي دستهبندي در گروه اكثريت (بهجاي نرمالان عرفي هم بهتره اسم اكثريت روش بذاريم) تو يه گروه اقليت قرار ميده. بحث اقليتها و حقوق اونها و ... هم كه تو دنياي پستمدرن حسابي داغه.  اما توجه كنيد به اين كه يه دورهاي چپ دستها رو هم  ناقص ميدونستن و نه يك «گروه اقليت».

از روي خوشدلي، از بچگي يادمون دادهاند كه وقتي آدم معلولي ميبينيم، از متفاوت بودن آنها تعجب نكنيم و زيادي هم نگاهشون نكنيم (حتي به اندازهي يه آدم معمولي كه ميبينيم هم نگاهش نكنيم). اگه نگاشون ميكرديم، با تعجب نگاهشون ميكرديم، بعد اون تعجب برامون عادي ميشد و ميگفتيم متفاوتند. بعد فكر كنيم كه حالا در مورد اين متفاوتا چي كار ميتونيم بكنيم تو جامعه؟ حق نداريم تعجب كنيم، چون اگه ما تعجب كنيم، داريم نقصشونو به رُخشون ميكشيم و زجرشون ميديم كه اين كار بديه و بايد دلمون بسوزه براشون و اين كارو نكنيم. بايد ازشون دوري كنيم. ولي همين دوري آزارندهتر نيست براشون؟ براي دركشون بايد تفاوتشون رو ببينيم. بدون احساساساتيگري ...

نميخواستم از اين چيزا حرف بزنم، ولي شايد تابوي تربيتيِ «به آدمِ معلول زُل نزن.» باعث شده كه از تصاوير اون فيلم يا از حركات اون بازيگرا منزجر بشم!!!!! حالا اين تصوير رو براي اين نوشته انتخاب كردم تا با خيالِ راحت بهش زُل بزنم!! (هرچند که شون پن اون‌قدر دوستداشتنیه که فکر نکنم عکسش به دردی تابوشکنی بخوره!)  کلی دنبال عکس‌هایی از «میم مثل مادر» گشتم، ولی نیافتم!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:25  توسط مژگان غفاري شيروان | 

پسر داییم ازم خواسته بود یه کتابی رو براش از کتابخونه بگیرم. دیروز بهش زنگ زدم که کتابه رو گرفتم و اون گفت که ظهر می‌آد، ازم می‌گیره. ظهر شد و عصر شد و اون نیومد. کتابه‌رو ورق زده بودم و چند صفحه‌ی اولشو خونده بودم. به‌نظرم جالب اومد. مخصوصاْ موقعیت شروع کتاب:

یه‌زنی، درحالی‌که سر یه چهارراهی ایستاده، به خودش می‌آد که اصلاْ یادش نیست کیه و کجا زندگی می‌کنه و چند سالشه و چه شکلی داره و .... (تموم اینا درحالیه که خیابونا و شهر رو به خوبی می‌شناسه)  

عصری زنگ زدم به پسرداییم که چرا نیومدی؟ پس چند روز دیگه بیا چون من می‌خوام بخونمش. امروز ساعت ۳ دیدم که به صفحه‌ی ۴۱۳ کتاب (صفحه‌ی آخر) رسیدم و همین‌طور درگیرم که می‌تونم بگم یه کتاب خوب بود یا اینکه یه کتاب صرفاْ عامه‌پسند و جذاب بود؟

می‌تونم بگم این درگیری در اصل از پریشب شروع شد. با کلی اصرار مینا رو نشوندم پای فیلم جورج رومرو «نیمه‌ی تاریک» که من جمعه تو سینما چهار دیده بودم و برام خیلی جذاب بود، ولی اون گفت از علاقه‌ی من تعجب کرده و این فیلم از اول همه چیزش معلوم بوده!! دچار این حس شدم که شاید رگه‌هایی از علاقه به چیزای عامه‌پسند تو من هست که نباید انکارش کنم. ولی چه اون فیلم و چه این کتاب «بیگانه‌ای با من است!» هر دو برای من شدیداْ جذاب و پرکشش بودن.

صحنه اي از فيلم نيمه تاريك

تو خونه تنها بودم پا شدم برم به‌عنوان ناهار یه‌چیزی بخورم. طبق یه عادت (شایدم برای پاسخ‌گویی به سلیقه‌ی عامه‌پسندطلبم!!!!) تلویزیونو روشن کردم:

شبکه‌ی ۵:

- فرامرز خان ...

- فهیمه خانوم ...

- فرامرز خان ...

- فهیمه خانوم ...

...

و  تیتراژ پایانی: «طبقه دوم»

شبکه‌ی ۲:

تیتراژ آغازین : «ماهی»- قسمت اول - مریم سعادت

- حسام ...

- سهیلا ...

- حسام ...

- سهیلا ...

... (البته به همراه کلی حرکت اضافی سر و دست. تازه بگین بازیگرا کی بودن؟ ستاره اسکندری و احمد ساعتچیان!)

تلویزیونو خاموش کردم و باز موندم که آیا من عامه‌پسندپسند!!! شدم؟؟؟؟؟ شاید آره! اما اصلاْ به این سریال‌هایی که با استفاده از یه‌سری کلیشه‌ی نخ‌نما می‌خوان خنده بگیرن، می‌شه گفت عامه‌پسند؟!!! باید تحقیق مفصل‌تری بکنم!

پ.ن : راستی از همه‌ی اینا به‌کنار، به همه‌ی نمایشنامه‌نویسا و دیالوگ‌نویسا توصیه‌ی اکید می‌کنم که این سریال «طبقه دوم» رو ببینن. برای خودش یه کلاس درسه! برای اینکه چه‌طور نباید دیالوگ نوشت!!!! و البته برای کارگردانا و دیگر عوامل تولید هم مفید خواهد بود! 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 15:4  توسط مژگان غفاري شيروان | 
درووود:)

از امروز تصمیم گرفتم تو قسمت پیوندهای روزانه، نتایجی از وبگردی‌های روزانه‌مو در اختیار دوستام بذارم. لینکایی از مطالبی که برام جالب بودن. شاید برای اونام جالب باشن. فعلاْ برای خودم دو تا قانون خیلی بدیهی می‌ذارم (که یادم نره!!):

۱)مطلب اون لینکو کامل خونده باشم.

۲) به هر دلیلی (که شاید دلیلشم بیارم) برام جذاب بوده باشه!

راستی، هی مینا! کجایی؟ اگه وتویی چیزی داری زودتر آستینا رو بالا بزن. من نمی‌خوام از طرف خودم برای وبلاگ مشترکمون تصمیم بگیرم! ولی عملاْ این اتفاق می‌افته! چه کنم؟! با ما باش ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 1:45  توسط مژگان غفاري شيروان | 

ناتالیا گینزبورگ

« ... درک شدن چه‌قدر سخت است. درک شدن یعنی این‌که به‌خاطر آن‌چه هستیم تحویلمان بگیرند و قبولمان کنند. اندوهناک‌ترین خطری که در رابطه‌ی با آدم‌ها تهیددمان می‌کند٬ فقط این نیست که توانایی‌هایمان را نبینند یا دوست نداشته‌باشند٬ بلکه این هم هست که خیال کنند توانایی‌های واقعی‌مان٬ قابلیت‌های دیگری را در ما به‌وجود آورده که البته به‌هیچ وجه در وجودمان نیست... »

                            برگرفته از داستان دو کمونیست٬ نوشته‌ی: ناتالیا گینزبورگ٬                                  ترجمه‌ی آنتونیا شرکا٬ مجله هفت٬ شماره ۳۱

سال‌های ساله که این چند خط٬ یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های ذهنیمه و راستش فکر می‌کردم کاشف یک‌چنین طرز فکری٬ شخص شخیص خودمم(!!) و داشتن یک چنین فلسفه‌ای رو هم٬ یکی دیگه از نقاط عطف شخصیت خاص و بی بدیلم می‌دونستم!! البته این فلسفه به خودی خود دردسرسازه و تنها نکته‌ی مثبتش٬ همون خصلت دور از ذهنیشه!! کما اینکه همین چند‌وقت پیش که در راستای طرز فکر مذکور٬ نامه‌ای به یکی از اقوام ساکن خارج از کشور نوشتم٬ نتیجه‌ای حاصل نشد جز ضایعیت و کنفی نگارنده!!

قضیه از این قرار بود که این‌جناب٬ که آقای متشخصی از زمره‌ی فک‌و فامیل مادری بودن و ساکن آمریکا٬ چند سال پیش همراه عهد و عیال سفری به موطن پر گهر کردند و  فلذا ما برای اولین بار ملاقاتشون کردیم‌. خوب٬ از حق نباید گذشت که مرد نیکو خصالی هم بودن و البته لطف خاصی هم نسبت به ما داشتند. بعد از مراجعت ایشون٬ ما هر از چندی با هم مکاتبه می‌کردیم و حال و احوال. اما خوب٬ وجدان من همیشه در عذاب بود که : ای بابا! الان این طرف فکر می‌کنه من چه دختر کوچولوی گل و فامیل‌دوستیم و چه دلبستگی‌ای دارم نسبت به این "طایفه‌ی مادری" !!! خلاصه دست آخر طاقت نیاوردم و در جواب نامه‌ی آخری که در اون تولدمو بهم تبریک گفته بود٬ براش نوشتم که: جناب! این‌طور نباشد که شما فکر کنی که من خیلی دختر گوگول و اهل معاشرت و بافرهنگی هستم!  البته نه این‌که نباشم! اما این نامه‌نگاری‌های من به شما به خاطر شخص خودتونه و هیچ ربطی به پیوند فامیلی‌مون نداره و درضمن این مسأله‌ی تأهل شما هم به‌نظرم بی‌اهمیت و بی‌ربطه(!!!!) و خلاصه٬ رابطه‌ی ما در نظر من٬ رابطه‌ی یک زن و مرده٬ فارغ از هرگونه قید و بند فامیلی!

خوب٬ پرواضحه که نتیجه‌ی این افاضات چیزی نشد جز گم و گور شدن طرف مکاتبه و احتمالاْ دلخوری شدیدش از مهملات ذکرشده!!

ای بابا! حالا بیا و درستش کن! هرچند که می‌دونستم بیان این حرف‌ها چندان عاقبت خوشی نخواهد داشت و درک شدن درست و حسابی چنین مقولاتی٬ اون‌هم دورادور٬ از محالاته٬ اما عذاب‌وجدان و میل به خودافشاگری امونم نداد!! البته من در همون نامه هم عرض کردم که: جناب! مسلماْ ارتباط ما از این فاصله(!)٬ خللی در زندگی زناشویی شما ایجاد نخواهد کرد و لطفاْ دچار سوءتفاهم نشید٬ اما خوب٬ به گمونم همین حرف‌ها کارو خراب‌تر کرد!

منظور من در واقع این بود که: این رابطه برای من صرفاْ حال و احوال گرفتن هرازگاه از یکی از اقوام نیست٬ بلکه رابطه‌ی میناست با یک آشنایی از جنس مذکر. اما بعداْ به خودم گفتم: عجب خرم! لفاظی‌های خردمندانه‌ی من برای این دوست٬ چیزی نبوده جز ذکر یک‌سری بدیهیات!! چون مگر نه اینه که رابطه‌ی دو فرد از دو جنسیت متفاوت٬ همیشه حائز تعاریف خاص خودشه؟ حالا چه این رابطه٬ رابطه‌ی پدر-فرزندی باشه یا رابطه‌ی کاری یا رابطه‌ی دوستی و یا رابطه‌ی خویشاوندی. پس شرمی نباید در کار باشه٬ چون این احساسات بین زن و مرد دوطرفه است و قدر مسلمُ٬ طرف مکاتبه‌ی من٬ خودش هم با اون‌چه که من گفتم بیگانه نیست.

کتمان نمی‌کنم که این حرف‌ها رو می‌زنم که به‌نحوی خودمو توجیه کرده‌باشم. آخه از طرفی خیلی ناراحت می‌شم اگر این دوست عزیز از حرف‌های من رنجیده باشه و از طرف دیگه٬ عقایدم همچنان همونیه که در اون نامه اومده و از حرف‌هایی که زدم٬ پشیمون نیستم. احتمالاْ اصل ناراحتی‌ام از اینه که با گفتن یه‌سری حرف‌های نابه‌جا ( آخه همه‌چیزو که به همه‌کس نباید گفت!!!)٬ وجهه‌ی ملی-میهنی خودمو خدشه‌دار کردم و خوب این اصلاْ برای منی که همیشه دوست داشتم در نظر ملت٬ مقبول جلوه کنم٬ خوشایند نیست!!

حالا اگه یکی برگرده بگه: آخه دختر جون! تو که وجهه‌ی اجتماعیت برات مهمه٬ پس این جینگولک‌بازیا و خزعبلات گفتنت چیه؟؟!٬ بهش خواهم گفت: از رفیق دیریابم٬ او که با کمونیست‌بازیش٬ یونیک بودن فلسفه‌ زیبای منو زیر سؤال برد(!!)٬ از " ناتالیا جون" بپرسید!!!!

پی‌نوشت: باید بگم از ترجمه‌ی خانم شرکا هیچ راضی نبودم. روان نبودن نثر انتخابی ایشون٬ در همین چند خط ذکر شده هم پیداست. نه اینکه ترجمه٬ ترجمه‌ی بدی باشد٬ اما روون نیست و خوب٬ باید گفت از ایشون بیش از این انتظار می‌ره. متأسفانه مشکل عمده‌ی اکثر مترجمین ما٬ عدم تسلط به زبان و نگارش فارسیه. امید که زمانی این قضیه٬ بیش از این‌ها جدی گرفته بشه. هرچند قصد دارم بعدها (حالا کدوم بعدها٬ معلوم نیست!!) در این‌مورد مطلبی بنویسم٬ اما فعلاْ همین‌جا آن‌لاین٬  این اسم رو از من بشنوید و به‌خاطر بسپرید: "کیاسا ناظران" : مترجمی با نثری بسیار خواندنی. تابه‌حال کتاب " به‌سوی تئاتر بی‌چیز" نوشته‌ی یرژی گروتفسکی و همین‌طور چند نمایشنامه با ترجمه‌ی کیاسا به بازار اومده و دو ترجمه‌ی دیگه‌اش هم از کتاب‌های میخاییل چخوف که قراره با عنوان "بازیگری" به بازار بیاد٬ توی راهه. ویژگی مهم ترجمه‌های کیاسا٬ روونی مطالبه که از تسلط زیادش به زبان فارسی و صد البته "شعور بالاش" (!!!) ناشی میشه! متأسفانه کیاسا راهی فرنگستونه و شاید به این‌زودیا دیگه ترجمه‌ی جدیدی ازش نبینیم. حیف! به‌هرحال امیدوارم هر جا هس٬ بهش خوش بگذره٬ هرچند این اواخر با ما خوب تا نکرد و الهی که خیر نبینه!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 1:1  توسط مينا دروديان | 

درووووود :~~(

یه هفته یا شاید یه کمی بیشتر می‌گذره از زمانی که یه دوست خیلی خیلی عزیز و نزدیک رو از دست دادم. نه، اون نمرده. ولی تقریباً به قول خودش، وقتی دیگه کسی رو نبینی یا قرار نباشه ببینی یا تصمیم گرفته باشی نبینی، با مرده فرقی نداره. مرده رو هم قیافشو نمی‌بینی و یادت می‌ره ... حقیقتاً برای من، با مرگ یک عزیز تفاوتی نداره و به خودم حق می‌دم که با وجود نوشتنی‌های بسیار که تو ذهنمه، توانایی نوشتن چیزی رو نداشته باشم.

نمی‌دونم، شاید هم از اولش دوست بودن و عزیز بودن و همه‌ی چیزهای مربوط به اون آدم چیزی جز توهمات بزرگ شخصی نبودن. توهمات یک‌طرفه‌ی حماقت‌بار ...

اینم محض حظ بصر! ...

 

بگذریم. چند وقتیه دوباره تحرکات و شاکی‌گری‌ها نسبت به این وبلاگ بالا گرفته. لازمه که چند نکته رو همین‌جا ذکر کنم:

۱) مسؤول هر نوشته، شخص نویسنده‌ی نوشته است و در نتیجه مشکل یا حرف یا اعتراضی هم نسبت به چیزی هست، بهتره که با خود اون شخص مطرح بشه. یا حداقل تو وبلاگ مطرح بشه. (البته واضح و مبرهنه که هر کسی مختاره هر کاری که دوست داره بکنه! ولی من راضی نیستم که کسی، به خاطر درگیری با من، اعصاب دوست عزیزم مینا رو به بازی بگیره.)

۲) من پاسخگوی تک‌تک نظرات خودم تو این وبلاگ هستم و لازمه که توضیح بدم، نظر دادن در مورد عملی که از یک شخص سرزده و ارزش‌گذاری شخصی کردن در مورد یک عمل، به هیچ وجه به معنای ارزش‌گذاری روی شخصیت اون شخص و دیگر کارها و وجهه‌های اون شخص نیست. (کاش آدما یه ذره از تنگ‌نظریشون کم می‌کردن.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 19:26  توسط مژگان غفاري شيروان | 

به‌نظرم، براي اولين‌بار، ساعت 3 بعدازظهر، من تنهايي رفته بودم كلاس ورزش. (نه اينكه هميشه با مينا با هم مي‌ريم! نه! خيلي وقتا من كلاسو دودر مي‌كنم و مينا متعهدانه مي‌ره. راستش اون تو خيلي چيزا از من متعهدتره... هرچند كه من ظاهرم جدي‌تر و سخت‌كوش‌تر به‌نظر مي‌رسه، ولي واقعاً خيلي وقتا زندگي‌رو خيلي سهل مي‌گيرم ... بگذريم.) روزي بود كه قرار بود، استپ كار كنيم كه من خيلي دوست دارم؛ ولي ميترا، مربي خيلي خيلي عزيزمون نيومده بود و يكي از دوستاشو به‌جاي خودش فرستاده بود. كلاس خوب بود. اومدم تو رخت‌كن و به مينا كه با رنوي عزيزش درحال اومدن به كلاس ورزش بود (مي‌خواست به سئانس! 4:30 كلاس برسه. آخه دو سئانس داره.)، خبر دادم كه خود ميترا نيومده. اونم تصميم گرفت كلاسو دودر كنه و بياد دنبال من تا با هم بريم كافه! (چقدر دوس دارم اين واژه رو و چقدر هم خوشحالم كه ديگه مي‌تونم به كارش ببرم، بدون اين‌كه حس كنم خارجي‌بازي است!(خندتون مي‌گيره! ولي نيست كه از جووني!(به قول كياسا) كافي‌شاپ به گوشمون خورده بود و كافه‌رو فقط تو كتابا اسمشو خونده بوديم، كافي‌شاپ به‌نظرم لغت عادي‌تري مي‌اومد تا كافه!!!! هرچند كه يكي انگليسيه يكي فرانسه!))

به قول لوئي آراگون (البته نه! به قول كياسا، به نقل از لوئي آراگون) :

J'aime les Cafés …

باز بگذريم، خلاصه، رفتيم كافه «8:30» و بعدشم تصميم گرفتيم بريم تئاتر. راه افتاديم، قدم‌زنون ، خوش‌خوشان، در حال برگزاري يك جلسه‌ي كارگاه نقد و در واقع حل‌كردن نيمه‌ي باقي‌مانده‌ي مشكلات دنيا، از كافه رفتيم تا تئاتر شهر؛ ولي از اون‌جايي كه بليت دانشجويي كار «دو متر در دو متر جنگ» تموم شده بود، بي‌خيال شديم و به ادامه‌ي جلسه‌مون پرداختيم و نمي‌دونم چرا! به‌جاي انقلاب ديديم داريم سمت خونه‌ي مينا اينا مي‌ريم. منم گفتم مهم نيست. با هم پياده مي‌ريم و من به‌جاي‌اينكه از انقلاب سوار اتوبوس بشم، از ايستگاه نزديك خونه‌ي شما سوار مترو مي‌شم. به گمونم جلسه‌مون تا سر كوچه‌ي مينا اينا هم تموم نشد و كمي هم اون با من به سمت ايستگاه مترو اومد؛ بالاخره مشكلات! حل شد و خداحافظي كرديم. ... پامو رو پله‌ي اول ايستگاه مترو كه گذاشتم تا برم پائين، موبايلم زنگ خود. مينا بود:

-         فكر نمي‌كني ما يه‌چيزي رو جا گذاشتيم؟

-         نه! چي؟ كجا!؟

-         يه‌كم فكر كن! يه چيز گنده!

-         نه! نمي‌دونم ...

-         ماشين!

 

حالا به نظر شما من حواس‌پرت‌ترم، يا مينا؟ يا هر سه؟(من و مينا و رنو؟)

 

 

پ.ن: البته لازم به ذكره كه مينا اخيراً (اخير نسبت به روز واقعه!) به‌دلايلي تصميم گرفته بود تا جايي كه مي‌تونه، ماشين اين‌ور و اون‌ور نبره (البته هنوزم تا حد ممكن سر تصميمش هست) و احتمالاً اون مسأله هم در حواس‌پرتي پت ومت!!!! بي‌تأثير نبوده!   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 1:29  توسط مژگان غفاري شيروان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی اد نورتون عزیز یه فیلم مستند درباره‌ی اوبامای عزیز می‌سازه
دکتر سروش : جمع شدن مریدان قاتل روح آدمی است
نقد منشور تئاتر ايران (فرهاد مهندس پور)
منشور تئاتر ايران!!!!!
سلمان رشدي : من حرامزاده ي تاريخ ام.
متن كامل ترجمه ي آخرين رمان ترجمه شده از ماركز (خاطره ي دلبركان غمگين من)
سيمون دوبوار، فيلسوف رهايي زنان
بلندترين فيلم سينمايي براساس رمان مارسل پروست
عمل روایت (از سایت دیباچه)
شیوه ی نگارش فارسی (داریوش آشوری)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاست
تئاتر
سینما
نقد خودمون
رمان
مستند
نمایشنامه
ترجمه
تلویزیون
فرهنگ
نویسندگان
مژگان و مينا
مينا دروديان
مژگان غفاري شيروان
پیوندها
کســـی به سرهـــنگ نامه نمي‌نويسد(مینا درودیان)
واژه دلتنگ سکوت(مژگان غفاری)
نازلی دبیدیان
مقصود صالحی
زینگول نامه ی نوین
نوشتن، همین و تمام(امین عظیمی)
مهسا نیکدل
شهرنوشت ها
صحنه نوشت ها
سینماتوگراف
صد فیلم
This Is The Life Untitled for Ever
مهران مرتضايي
از رنجي كه مي بريم
نامه هاي ايروني
سينما
در گوش باد (افشين عموزاده ليچايي)
جايزه‌ي ادبي روزي روزگاري
وبلاگ هاي به روز شده
سبزاندیش (در ویکی سبز با هم می اندیشیم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM