تبليغاتX
كارگاه نقد « ام به توان دو »
جايي براي نقد تئاتر و سينما و كتابها و آدمها و زمان و مكان و حتي خودمان!!!!
این یک جفت لنگ متعلق به کسی نیست جز استادنا فرهاد خان مهندس پور دامة برکاته!!


بنا به تماسها و عجز و لابه‌های مکرر خوانندگان، دیگه سگ تو ضرر، اینم بقیش:

... اما دیر راهبانِ اساتید وطنی: باز هم بر اثر همنشینی با استاد غفاری، چند وقتیه سعی میکنم مقدمهی کتابا رو بخونم. این جنابان هم در ابتدای نمایشنامهشون، مقدمهای از خودشون در کردن که در جایی از اون اومده:
« دوکاسترو در اثر خود داستانسرایی نمیکند تا این امکان پدید آید که شخصیت در راه رشد و توسعهی داستان، مجال ظهور،معرفی، بروز و ثبات خود رابیابد. با محدود شدن داستان و پرهیز از تعریف شخصیت قبل از بروز واقعه، دو عنصر اساسی داستان و شخصیت در فرایند تبدیل نمایشی بی اثر میشوند و تنها بار دیگر در محدودهی موقعیت پدید آمده امکان تعریف مییابند. و این به نظر همان مرکز ثقل لازم برای تبدیل رمان به نمایشنامهی «دیر راهبان» خواهد بود...از همینروی است که بر نمایشنامهی حاضر نام "بازخوانی" نهاده شده است، نه "بازنویسی"،"بازآفرینی" و یا "برداشت". "خوانش" دوبارهی متن دوکاسترو بهعبارتی تغییر در نسبت شخصیتها با موقعیت است و چینش شخصیتها و موقعیت در همان داستان یک خطی حفظ شده است... درواقع این "خوانش" نه یک تغییر تحمیل شده از بیرون به اثر است، بلکه از تغییر نسبتهای موجود در درون اثر است که پدید آمده است...» (برگرفته از مقدمه، صص 7و8)
سوال: بازخوانی و بازنویسی و بازآفرینی و برداشت چه فرقی با هم دارند؟ من که در مفهوم لغوی این کلمات فرقی نمیبینم مگه اینکه این کلمات با گذشت زمان، در جامعهإی نمایشی مملکت، بار معنایی خاصی گرفته باشن؛ ولی راستش به نظرم این صرفاً احساس و تعبیر شخصی این اساتید بوده که "بازخوانی" رو مقولهای سوا فرض کردن و در توضیح نحوهإی کارشون، خوانندگان را حواله دادن به این حیطهی از نظر من کاملاً براومده از ذهنیات فردی. البته من حال نداشتم کل توضیحات مقدمه در باب این موضوع رو تایپ کنم و شاید همین مانع از فهم دقیق شما از منظور این بزرگان بشه؛ ولی حالا فیالمجلس، واقعاً باید از این جمله که احتمالا توضیحیه بر معنای "خوانش"، چه برداشتی کرد؟:
«... "خوانش" دوبارهإی متن دوکاسترو بهعبارتی تغییر در نسبت شخصیتها با موقعیت است و چینش شخصیتها و موقعیت در همان داستان یک خطی حفظ شده است...»
برداشت من اینه که انگار در این خوانش، الفبای رمان، یعنی شخصیتها و داستان یه خطی، حفظ شده اما با بههم ریختن ترتیب حروف، بازخوانان به یه سری کلمات جدید رسیدن؛ کلماتی که هیچ دخلی به کلمات متن اصلی ندارن. بر اساس نمایشنامه است که همچین نظری میدم. یعنی دیدم که بله؛ اسم شخصیتها همونه(هرچند بعضیا حذف شدن و بعضیا اضافه)، موقعیت هم همونه. اما شخصیها به هیچ وجه ربطی به کاراکترای رمان دوکاسترو ندارن. آیا موضعگیریشون نسبت به موقعیته که تغییر کرده و کل ماهیتشونو دگرگون کرده؟ هم بله و هم نه. "نه" به این دلیل که واقعاً نمیشه گفت این آدما نسبت به موقعیتی که توشن، موضعگیری خاصی دارن. انگار همشون یه سری تیپان. تیپ آدمای ابزوردی که قراره بیان تو صحنه و یه سری دیالوگای ابزورد بامزهی مهندسپوری- چرمشیری بگن و برن بیرون. دیالوگها، لحن صحبت و حتی شیوهإی فکر کردن همهی این آدما مثل همه. راستش انگار خیلی هم براشون فرقی نمیکرده این حرفا رو کجا و به کی دارن میزنن؛ به راحتی میشد تو هرکدوم از نمایشنامههای مهندسپوری- چرمشیری سروکلهشون پیدا شه و همین حرفا رو بزنن و برن و آبم از آب تکون نخوره و مام کلی حال کنیم. بله! کلی حال کنیم؛ چرا که نه؟ من که خودم شخصاً با اینکه کل نمایشنامه رو در وسایل نقلیهی عمومی مطالعه کردم، هیچی مانعم نشد که تقریباً تو هر صفحه یکی دو تا قهقههی بلند از خودم ساطع نکنم!! بنابراین این نمایشنامه در نظر من به خودی خود متن جالب و بامزهای بود و حالا راجع به مفاهیمشم میشه بحث کرد اما مطلقاً هیچ ارتباطی به رمان دوکاسترو نداشت و من واقعاً نمیفهمم منظور این دو عزیز از اینکه فرمودن: «... درواقع این "خوانش" نه یک تغییر تحمیل شده از بیرون به اثر است، بلکه از تغییر نسبتهای موجود در درون اثر است که پدید آمده است...» واقعاً چی بوده.


نتیجهگیری کلی و اخلاقی: خوانش یک متن، بهمعنای کنفیکون کردن کل آن اثر میباشد و چنین امری تنها از عهدهی آفریدگاران چیرهدستی چون استادنا مهندسپور برمیآید و کارهایی از قبیل "برداشت" و "بازنویسی"، امور چیپی هستند (cheap خوانده شود!)که در دکان هر ننهقمری یافت میشوند!!!


پس دراز باد عمر این اساتید و سایهشان هماره بر سر ما چاکران، مستدام!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 1:16  توسط مينا دروديان | 

می‌خوام یه‌کمی درباره‌ی نمایشنامه‌هایی که اخیراً خوندم، بنویسم. منظورم نقد به‌معنای دقیقش نیست. فقط می‌خوام یادم بمونه که اینا رو خوندم.

- دوستی (ادواردو دِ فیلیپو)

- هراکلس پنجم (هاینر مولر)

این دو نمایش‌نامه، هردو ترجمه‌ی ناصر حسینی‌مهر و از مجموعه‌ی نشر تجربه هستند.  هر دو ترجمه‌ی خوب و نسبتاً روانی دارند.

اولی یه نمایش‌نامه‌‌ی کمدی بامزه است و شاید یه‌جوری بشه گفت گروتسک. اما تلخی قضیه فقط انتهای نمایشنامه روشن می‌شه. فقط ۳ تا بازیگر می‌خواد. یه زن و دو تا مرد. یکی از مردها توی بستر مرگه و اون یکی که دوست قدیمیشه، به دیدنش اومده... .به‌قول یکی از دوستان، نقش اون پیرمردی که توی بستر مرگه، سخت‌ترین نقش این نمایش‌نامه است. در تمام مدت ما فکر می‌کنیم از دوست بیچاره‌ای که با علاقه‌ی تمام به دیدنش اومده، متنفره و به همون دلیل اجازه نمیده که بیاد تو اتاقش و تازه آخر نمایشنامه می‌فهمیم که قضیه تنفر نبوده، خجالت و احساس عذاب وجدان نسبت به اون دوست بوده. اگه یه‌روز خواستم یه کار کمدی کار کنم، این خیلی خوبه. حتی بازیگراشم از الان می‌تونم انتخاب کنم. (محمد، امیر سلطان و سارا) (مینا! شاکی نشی ها! دلیل دارم!) 

ادواردو دِ فیلیپو

دومی رو خیلی دوست داشتم. در واقع نوعی خوانش از خوان پنجم هراکلس است. البته اسم کار هست: Herakles 5 که به‌نظرم بهتره هراکلس پنجم ترجمه نشه. یه نمایشنامه‌ی کاملاً مدرن که دست‌مایه‌شو از اسطوره‌های یونان گرفته. بعد از ترجمه‌ی عجیب و غریبی که از «هملت ماشین» خونده بودم، گمون نمی‌کردم تا آلمانی یاد بگیرم، بتونم چیزی از متن‌های هاینر مولر سر دربیارم. ولی دست آقای حسینی درد نکنه. همین الان تصمیم گرفتم که احتمالاً این کار رو کار کنم. سه‌شنبه می‌رم و برای اجرا در نیمه‌ی دوم سال، پیشنهادش می‌دم. اما حتماً باید روی متن کار کنم و روی بخش‌های مربوط به خوان‌های قبل هراکلس و این‌که هراکلس کیه و ... بازیگرش رو هم باید بیشتر فکر کنم روش ولی نقداً باز هم محمد رو پیشنهاد می‌کنم به خودم.(مینا می‌گه مردپوش کن، خودم بازی کنم... باید فکر کنم. نه به مردپوش کردن، به اینکه آیا دغدغه‌های مردانه‌ی نمایش‌نامه رو می‌شه زنانه کرد؟)

هاینر مولر

- پزشک پوشالی (چارلز دیزنزو)

این نمایش‌نامه هم از نشر تجربه و ترجمه‌ی هوشنگ حسامیه.می‌شه به‌شکل کمدی اجراش کرد. (غیر از کمدی فکر نکنم اصلاً جای کار داشته باشه) ترجمه‌اش نسبتاً خوبه. فقط اسمشو نمی‌فهمم چرا این‌جوری ترجمه کرده؟! شاید مشکلات ممیزی ؟؟؟؟ آخه اسم اصلی نمایشنامه هست: The Last Straw که اگه اشتباه نکنم، معنیش می‌شه «آخرین ماری‌جوانا» یا یه همچین چیزی. آخه Straw معنی کاه و پوشال و اینها هم می‌ده ولی معنیش تو فرهنگ عامه ماری‌جواناست! و حالا که این اسمو براش در نظر می‌گیرم، به‌نظرم متن می‌تونه یه حالت استعاری خیلی جالبی پیدا کنه! چه جالب، با یه تغییر نام نمایشنامه!!!!! حالا باید دوباره بخونمش! تو حالت قبلی زیادی کشدار و حوصله‌سربر بود از نظر من و البته جالب بود که یه تیکه‌هاییش منو یاد داستان کوتاه «مربی شطرنج من» می‌انداخت.

- داستان یک پلکان (آنتونیو بوئرو بایخو)

ترجمه‌ی پژمان رضایی، دومین کتاب از مجموعه‌ی دورتادور دنیا نمایش‌نامه(نشر نی). ترجمه‌ش بد نیست. این مجموعه‌ی نشر نی، خیلی ظاهر و قطع خوب و دوست‌داشتنی‌ای داره، ولی یه غلط‌غولوط‌هایی هم داره (یکیش که الان یادمه، ص ۹۴، سطر ۱۳، به‌جای فرناندو چاپ شده: اوربانو. (موضوعی که موجب بحث من و مینا شد!) و توی اولین کتاب این مجموعه، یعنی لاموزیکا دومین هم از این غلط‌غولوطا کم نبود.) یه نمایشنامه‌ی اسپانیایی (نمی‌دونم چرا تا همین چند لحظه پیش فکر می‌کردم نویسنده اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی است!!!) رئالیستی.داستان زندگی سه نسل، در یک آپارتمان. دوست داشتم این نمایشنامه‌رو. به‌نظرم با اضافه کردن رگه‌های طنز توی کارگردانی، اجرای خوبی می‌شه ازش کرد.( گویا تازگیا زدم تو خط کار طنز ها! )

آنتونیو بوئرو بایخو

-عاقبت عشاق سینه‌چاک (نیل سایمون)

ترجمه‌ی شهرام زرگر و از انتشارات نیلا. ترجمه‌ش روون و خوبه.موضوع و پرداخت خوبی داره.به‌گمونم تو ایران قابل اجرا نیست (مثل خرده‌جنایت‌های زن و شوهری) و زیادی هم  روده‌درازی کرده!!!!

نیل سایمون

دکه‌ی بین راه (سام شپارد)

ترجمه‌ی حمید امجد از انتشارات نیلا. یه جاهاییش جالب ترجمه شده، ولی یه اشکالاتی هم تو ترجمه‌ش به‌نظر می‌رسه. (کاش نمایشنامه‌ها رو دو زبونه چاپ می‌کردن!) در اصل نمایشنامه نبوده، دیالوگ‌های جدا جداییه که از توی یک کتاب به اسم «گشتی در بهشت» انتخاب شده توسط آقای امجد. کتاب اصلی مخلوطی از چیزای مختلفه. نثر و توصیف و دیالوگ و ... . ولی چه‌قدر قوی و جالبند تک‌تک این دیالوگا. متن خیلی آزاده و دست کارگردانی‌رو که خلاق باشه، کلی باز می‌ذاره و آفرین به خلاقیت مقصود در ارتباط دادن اونا با هم که ذهن من رو هم کلی باز کرد. مقصود داره تمرین می‌کنه این متنو و احتمالاً تا آخر خرداد تو هنرهای زیبا، اجرا می‌ره. واقعاً امیدوارم اجرای خوبی داشته باشه. 

طرح جلد کتاب گشتی در بهشت

- خانه‌ من این‌جاست؟!؟! (علی پورعیسی)

متنیه که با ایده‌ی اولیه‌ی ساده‌اش (یکی بگه من تو رو کشتم. اون یکی یادش نیاد. ببره جسدشو نشون خودش بده. بعد نفر دوم بگه من تو رو کشتم و نفر اول یادش نیاد ... بعد بگن کی‌کیو کشته؟؟ ... بعد انگار عاشق هم می‌شن) به‌عنوان یک طرح اولیه از اون ایده، به‌نظر من خیلی خوب دراومده ولی نیاز به اصلاح و دوباره و دوباره روتوش شدن داره. خود نویسنده داره کارگردانیش می‌کنه و قراره از اول مرداد تو خانه نمایش اداره تئاتر اجرا بره. کاش اجرای خوبی داشته باشه. (قبلاً شخصی به‌نام مینا حبیلی اجرا کرده این متنو که به‌نظر کسایی که من می‌شناسم و کارو دیدن، اصلاً اجرای خوبی نبوده.)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:55  توسط مژگان غفاري شيروان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
وقتی اد نورتون عزیز یه فیلم مستند درباره‌ی اوبامای عزیز می‌سازه
دکتر سروش : جمع شدن مریدان قاتل روح آدمی است
نقد منشور تئاتر ايران (فرهاد مهندس پور)
منشور تئاتر ايران!!!!!
سلمان رشدي : من حرامزاده ي تاريخ ام.
متن كامل ترجمه ي آخرين رمان ترجمه شده از ماركز (خاطره ي دلبركان غمگين من)
سيمون دوبوار، فيلسوف رهايي زنان
بلندترين فيلم سينمايي براساس رمان مارسل پروست
عمل روایت (از سایت دیباچه)
شیوه ی نگارش فارسی (داریوش آشوری)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاست
تئاتر
سینما
نقد خودمون
رمان
مستند
نمایشنامه
ترجمه
تلویزیون
فرهنگ
نویسندگان
مژگان و مينا
مينا دروديان
مژگان غفاري شيروان
پیوندها
کســـی به سرهـــنگ نامه نمي‌نويسد(مینا درودیان)
واژه دلتنگ سکوت(مژگان غفاری)
نازلی دبیدیان
مقصود صالحی
زینگول نامه ی نوین
نوشتن، همین و تمام(امین عظیمی)
مهسا نیکدل
شهرنوشت ها
صحنه نوشت ها
سینماتوگراف
صد فیلم
This Is The Life Untitled for Ever
مهران مرتضايي
از رنجي كه مي بريم
نامه هاي ايروني
سينما
در گوش باد (افشين عموزاده ليچايي)
جايزه‌ي ادبي روزي روزگاري
وبلاگ هاي به روز شده
سبزاندیش (در ویکی سبز با هم می اندیشیم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM